وای وایلحظه های خط خطی
این دقایق لجوج٬ این هوای خط خطی
سایه ها بلند سرد ٬ آفتاب بی رمق
کوچه ها پر از فقط ٬ رد پای خط خطی
هی شکستن سکوت بغض های لا یموت
گریه های بی صدا ٬خنده های خط خطی
در هجوم اضطراب٬ بوسه تیغ بی دریغ
بی نوازش خشن ٬گونه های خط خطی
شاعر٬ پر از غلط زیر صفر قافیه
منجمد٬ مچاله٬ منگ جمله های خط خطی
یک اتاق خاطره ٬ پرده های پنجره
پرده های با کره ٬ پرده های خط خطی
شب ..همش سراب خواب٬ روز ..نذر اضطراب
نقشه ها همه بر آب٬ نقشه های خط خطی
بعد از این همه عذاب
یک نماز بی وضو ٬ تا خدای خط خطی............
چیزی به جا نماند
حتا
که نفرینی
بدرقه راه ام کند.
با لذان بی هنگام پدر
به جهان آمدم
در دستان ماماچه پلیدک
که قضا را
وضو ساخته بود
هوارا مصرف کردم
اقیانوس را مصرف کردم
سیاره را مصرف کردم
خدارا مصرف کردم
و لعنت شدن را ..بر جای
چیزی به جای بنماندم.
شاملو
همین که نبوده و نیست و نخواهد بود دلتنگی این بعد از ظهر آدینه را بس که خواب هم ببینی که شما خندان با تاجی از کرفس و کاهو و کلم به بدرقه دل ما آمدی و زانو زدی و به ترکی فرمودی :پدر و مادرم به فدای تو. و ما با اینکه هیچ نمی دانستیم از زبان آذری خر فهممان شد شما چه گفتید و اشکمان سرازیر شد که سیر کرده بودیم سالها با توهم آیدا وشاملو بودن که باز هیچ معلوم نبود که شما با دو سبیل چحماقی چرا آیدا بودید و ما شاملو.......
و دنباله ماجرا
... سری خوابهای منحوس و نیمه منحوسی که با نو هدیه خاتون (پریشن شبی پیش از آدنیه پس ) بعد از نزول اجلال فرمودند: که گویا باغی مشترک داشتیم میان خواب ایشان که پر گل بود و بهار بود و اندر میان آن بستان عروسی ما و جانان و گویا با لباسی سپید بر تن و دسته گلی اناری رنگ در دست و وا هیهاتا که ما در همان کوتاه رویای ایشان زاییدم سه قلو...
و اینچنین بود که بانو (شبی پس )دوان دوان تشریف آوردند به هولی ما که ای یوسف صنعان تعبیر خواب ما بفرمان.
و ما که نه یوسف بودیم و نه صنعان که به طریقتی خون چکان یوسف از کف داده بودبم چونان شیخ صنعانی که خوکبانی نمی دانست . پس چه تعبیر کنیم برای خواب گل بلبل هدیه بانو؟ پس چاره نداشتیم که ریسمان و آسمان را به هم وصل کنیم قصه تمام کنیم با تعریف از خواب خودمان با عشق سابقمان که این روزها که نه که تمام این سالها هر چه از دوست رسیده بود غلت و واغلت های شبانه و مشتی دری وری بوده که حکایتی کردیم اندر چیزی به نام جان و جسم که بله ما هم گرفتار عشقی چنانیم و چنونیم . و هیچ ندانستیم و هیچکس هم ندانست که به پیچ و خم توهمی گرفتار آمدن و بوسه ای در هوا دادن و ...به فضا دادن نیست مرهم اهل نظر که ملامسه ای باید و معاشرتی و ..معاشقتی.( و البته ظرفیتی که ما نداریم)
که بانو نفهمیدند ما چه گفتیم و چه پنهان از شما که خودمان هم نفهمیدیم .......بیشتر مور مورمان شد تا فهممان....
میازار موری که دانه کش است که تورا داشته است و دلش خوش است
باری دور افتادیم از حکایت بدیع هدیه بانو اس گنده و ارتباط رویای صادقه ایشان با رویای تاج کلم و کاهو و ترک فراری شیرازی ما.
آیا شود که اهل نظر نظری کنند؟ مارا ببخشند و هنری کنند؟
لاجرم ....دست ما کوتاه و خرما بر نخیل ... شما نفرمایید که اصلا خرمایی از ابتدا بر نخیل نبوده و و اصلا نخلستانی نبوده و تنگستانی بیش نبوده که هر چه بوده دروغ بوده و دروغ بوده و دروغ .....
دانی که دلم از خدا چه می خواهد؟ بی پرده بگویم که تورا می خواهد
سخن کوتاه:
تا ببینیم که در هفته آینده چنگ و عود چه تقریر کنند و تقدیر کنند برای ما بانو له شده در خفت ها و فخش ها و تهمت ها ..... می خوریم بازبر زمین سرد و جاییمان دلق می شود یا پله های ترقی را یکی در میان پریده ... و شکار باز به منقار......
به به ............
و اما ای هدیه بانو بانوی بانوان ...ببخش تو بر ما کوتاهی مارا به بلندی قدمان که بانو زاده ای چون شما با 2من وزن هلپ تلپ کنان به کلبه درویشی ما نزول اجلال فرمودند و با انگشت اشارت ومبارک مار را بر حذر کرذند با رویای صادقه اشان ....ا ما ما نفهمیدیم و هی لباس انداختیم اندر لباسشویی و ظرف چپاندیم اندر ظرفشویی خان نمو رو خفه فرمودیم که بدجور هوس آن بانو سفید بدن را به دندان کرده بودند و و تازه وقتی آن پریوش بانو رفتند فهمیدیم که هیچ معاشقه نکردیم و معرفت کسب نکردیم.
و تو ببخشای و جمعه پسین تر به دیدار ما بیا و به شرافت نداشته خان نمو خان سوگند که چینگی خواهیم انداخت و تفالی خواهیم زدو دلی از عرا به سان آن ایام بعید در خواهیم آورد.
. و خدای عز و جل را چه دیدی که شاید ما یا شما یک نیم پستانی یا یک پستان پنهانی فتویی گرفتیم از هم و در همین وب لاگ خودمان گذاشتیم که شکر خدا نه شما کم از پستان دارید و نه ما و نه هیچکدام کم از آرتیست ها ی بی پستان که شاید این قوم بدبخت هم با دیدن سه پستان ما فراموش کنند خوبها و بدها و نرخ دلارها و قاطی کنیم چدایی نادر از سیمین را با یکی نصفی از شما یکی و نصفی از ما. که مالک جان و مال پستان خودمان ..خودمان هستیم و مالک نفت ایران و نفت عربستان و این تحریمهای مثل گلستان هم خودشان.....به ماچه..به توچه .....گور بابای بقیه .....
بیا برگرد و من خاک تو سر را مونس جان باش وین درد دیده را محرم اسرار نهان باش.( حال کنین با ارتباط شعرها با متن).
بیا دیگه.خره.
شکل خواب بود
بیداری من
روی تن مه آلوده تو.....
مثل مستی بود
دست تبدارت
که وجودم را
میان انگشتانت
پر پر می کرد...
انگار گم کرده بودم
چیزی را
در نی نی نگاهت
و گذشته بودم
از مرزی
که میان ما
طرح بیگانگی می ریخت
و رسیده بودم
به آن طنین آشنا
که صدا می زد
نام مرا......
وقتی که پر کرده بود
اتاق کوچکمان را
باران عطر و نور
انگار حسی گلرنگ
می وزید
در کنار بوسه هایمان
و تنت مرا به رویایی نا پیدا می رساند....
تن تو
که خیال پرنده ای افسانه ای است....
تن تو
که نیلوفر است در دست باد........
خاموش کن
زمزمه شکایت مرا
تو
نزدیکترینی...................
ظلمت مطلق نا بینایی.
احساس مرگ زای تنهایی.
چه ساعتی ست؟(از ذهن ات می گذرد)
چه روزی؟
چه ماهی
از چه سال کدام قرن کدام تاریخ کدام سیاره؟
تک سرفه ای ناگاه
تنگ از کنار تو.
آه احساس رهایی بخش هم چراغی..........
در فراسویِ مرزهایِ تنات تو را دوستمیدارم.
آینهها و شبپرههایِ مشتاق را به من بده
روشنی و شراب را
آسمانِ بلند و کمانِ گشادهیِ پل
پرندهها و قوسوقزح را به من بده
و راهِ آخرین را
در پردهیی که میزنی مکرّرکن.
در فراسویِ مرزهایِ تنام
تو را دوستمیدارم.
در آن دوردستِ بعید
که رسالتِ اندامها پایانمیپذیرد
و شعله و شورِ تپشها و خواهشها
بهتمامی
فرومینشیند
و هر معنا قالبِ لفظ را وامیگذارد
چنانچون روحی
که جسد را در پایانِ سفر،
تا به هجوم کرکسهایِ پایاناش وانهد...
در فراسوهایِ عشق
تو را دوستمیدارم،
در فراسوهایِ پرده و رنگ.
در فراسوهایِ پیکرهایِمان
با من وعدهیِ دیداری بگذار..
اصلا نفهمیدم نوشته قبلیم چی داشت که تو یک ساعت اینهمه آدم با شخصیت واسم دری وری های مودبانه یا غیر مودبانه نوشتن همشو پاک کردم که مجبور نشم دوباره بخونمشون.
من این مرد را را نمی خواهم.
این مرد که اسب ندارد
من او را که یخ زده است نمی شناسم.
من این مرد را را که رو حش را پشت کمد خانه همسایه اشان پنهان کرده دوست ندارم.
این مرد با انگشتهایش که عدد آن ده است.
هی کتاب می کند .
و حساب می کند.
اوبا ده انگشتش
در زندگی من
جایی ندارد.....
امروز نبود.
من اشتباه می کردم.
دیروز بود که من با او خا طره داشتم.
امروز من دست خاطره ام را می گیرم و با او برای آخرین بارزیر باران و برف قدم می زنم.
با او عشقبازی می کنم ..روی لحاف ساتن آبی مادر بزرگم یا مادر بزرگش.
با او نهار می خورم. سفره را که جمع می کنیم با هم تنهای تنها می مانیم.
سیگاری می گیرانیم
ما برای هم ...بس ....که نه...
زیادیم
و می خندیم به این همه داشته هایمان...
و شب که شد
خداحافظی می کنیم.
و می رویم رد کارمان...
باید قبل از رفتنم یک فحش هم بدهم
اما دل من با یک فحش
یا دو تا فحش
به مردی که کارش به ..... دادن تمام لحظه های شیرینمان است
خالی نمی شود
.................
خاطره ها را باقی می گذارم
در را نمی بندم
شاید یک روز یا دوازده سال دیگر برگردی و با آنها تنها بمانی
یک روز که دیگر من نیستم
و بفهمی
تنها ماندن با خاطره های آدمی که عاشقش عاشقش عاشقش بوده ای
چقدر زجر آورنده است.
.............................................
خدارا چه دیده است روزگار آقایی که با سایه خودش هم می گوید بو می دهی ؟
خدارا چه دیده است با خانمی مثل من که اینقدر عاشق خاطره ساختن است و عاشق شدن؟
گفته باشم : دیگر اورا پس نمی گیرم.
چرا؟
چون این مرد ترسید از اینکه دوباره مرا پس بگیرد
یا نخواست
یا نداشت
یا اصلا مرده بود درسته سالها پیش
یا چیزی شبیه به همینها........
چیزی شبیه داستان مردی که اصلا اسب نداشته است
که با اسب بیاید
یا نیاید
چرا دیگر فرق نمی کند؟
بی تا . تب چهل درجه. آخرین چرت نوشته این وب لاگ.......................از خداحافظی متنفرم.
اگر زنی را نیافته ای که با رفتنش نابود شوی....
تمام زندگیت را باخته ای...
این را منی می گویم که زنی روزهایم را برده است به جایی دور....
روزهایم را زنی پیچده دور گیسوانش...
آویخته بر گردن...
سنجاق کرده روی سینه...
یا ریخته پای گلدانهایش....
باقی را هم نگه داشته برای روز مبادا....
سالی یکبار برای بردن بار بر دوش به تاریکنای احمقانه درهای بسته وجودم پناه می برم به شکستن و ریختن و خورد کردن وجوه شصیتی که قسمتهایی به نام وجدان عذابینه دایمی مرا می سازد.
می نشینم روبروی مردی با تغییراتی جزیی برای یک دهه . پشت به حضار نا آشنای کنجکاو.
لبخند می زنم در ابتدا به دروغ و در انتها نیز به همان دروغ و سپس ...حرف می زنم ...و حر ف می زنم.بی اعتقاد به امکان هیج تغییر و بازگشت و آرامشی ..
که گذشته است و بسی گذشته است . که باز نمی گردد. که تماشا ییان دل خاموش دیده اند و به قضاوت نشسته اند و رفته اند.
ّپس بر گذار می کنم به دو چیز نازک گردکان اندر میانه لنگکانه آفایی با دستمال گردن آبی که شکر اندرش کلامی نمی گوید الا به واق واق و پارس که آنرا می نامیم تعربیا چرا که کلمه پارس توهینی به اجداد آریایی اینجانبان است و اهورا مزدا هیچ نمی پسندد..
پس دعا می کنم برای طول عمر آقا نمو ییا که هر وقت کم آورده ام دنیایی را به آن دو نازک خواله داده ام . بی هیچ نیازی به نرینگان دیگر ....با آن همه دک و پز...
این 5 شنبه هم به جمع می نشینم. روبروی شما. به هم دروغ می گوییم. لبخند می زنیم. و آقای دکتر شما مرا باور می کنید اما من شما را .....نمی دانم...
عیب نداره باهم درستش می کنیم ...........
این یعنی آخر رفاقت.
یا آخر عشق.
یا آخر هر چیزی که بهانه ای باشه واسه زندگی کردن.
بیا با هم درستش کنیم .جالب اینه که من به تو نیاز دارم.
چنان خشکسالی افتاد اندر دمشق
که یاران فراموش کردند عشق
معنی تحت اللفظیش می شه:
رو زمین سخت نشاشیدی که عاشقی یادت بره
پس آدم چه غلطی بکنه با :
دردی است غیر مردن کان را دوا نباشد
جوابش اینه : هر غلطی می خوای بکن چون این دردا واسه فاطی تنبون نمی شه...برو فکر نان کن که خربزه آب است......
چو کرمی اندرون گه نهان است
زمین و آسمان او همان است
شاید به نظر بیاد این یکی خیلی بی ربطه..
اما اگه یک کم دقت کنین می تونین ربطشو بفهمین و حتی بذارین تو دهنتون
- اون ربط نیست مجید جان فرقه
-خب فرقشو بذارین تو دهنتون ( جواب مجید مال من نیست)
خیلی بی تربیتم
خیلیییییییییییییییییییییییییییی....
و البته دیگه عاشق نیستم.....یا به اندازه یه مورچه زرد کوچولو عاشقم....
خدایا منو بخور
قورتمم بده
ولی جون مادرت دوباره بالا نیارم.....
خدایا منو بخور
خدایا منو بخور اما قورتم نده.....
همیشه اونطوری که فکر می کنی نمی شه. قطار رفته و ایستگاه رفته و آدمای رفته رو نمی شه بر گردوند. اگرم یه در صد بتونی برگردونی ایستگاه جنگ زده و قطار درب و داغونه . چه فایده داره سوار یه قطار صندلی شکسته بشی و برسی به یه نا کجا آباد که فقط واست غم و اضطراب و یه نوستالژی تلخ داره. اگه مترو و قطار برقی و هواپیما و کوفت و دردم دوست نداری بمیرو پیاده و تنها برو ولی فکر لوکوموتیو کوچولویه خوشگلتو از سر ت بیرون کن .اینقدر مسافر پیاده و سوار شدن که کلا اولین مسافرش وقطار بازی و عشقبازی و خاله بازی رو از خاطر برده.... همین. حوصله ندارم بهتر یا بیشتر بنویسم گرچه به جدم بی نهایت قادرم.
اندوهم خاکستری نیست
اتفاقی ساده است
که شادی هایم را
تکه
تکه
به آسمان
می فرستد.....
۲-
می فشارم
به هم
سخت
انگشتانم را....
ماهی کوچک خیال
سر می خورد
ازمیان دوشستم..........
روبرو
تو نشستی
بی واسطه.....
می خندی
می اندیشم:
غم
چه واژه
کوچکی است..........
۳-
وقتی که سکوت را تاب نمیآورم
با دشنه ای
شهری را به خویش می خوانم..........
تو بیدار می شوی
با
وقفه ای
کوتاه
میان
دو خمیازه
دوباره
می خوابی.....
می میری....
۴-
انگار
نشانه رفتی
دوباره
خیال بافی مرا
......
با هم قهوه می نوشیم
و از پنجره
به نازکای
شاخه ای
می نگریم
که بی قرار
به دست باد
در خیسی چشمهایمان
می چرخد....
بگو
چگونه جمع کنم
تو
و زندگی را
با هم؟...
۵-
امروز پاک کردم
از روی آینه
غبار قدیمی
کابوس های
شبانه ام را....
نمی آیی؟
تا در نگاه آیینه
بخندی؟
۶-
گاهی قهر می کنی
و نگاه
از من
بر می تابی
گاهی هم
با آشتی
شعری می شوی
بر لبان تشنه ام.....
۷-
من
بی تکیه گاه
روی یک پا
ایستاده ام.....
امسال
هزار سال است
که می گذرد.................
۸-
نگاه کن:
وقتی که نیستی
این ذهن
تشنه و خطرناک من
چگونه
آسمان و ریسمان را
به هم می بافد.......
۹-
گوش کن:
مجبور نیستم
که لحظه هارا
کنار هم بچینم
تا تو بیایی
نمی دانم
این کلمات
برای رساندن
مجموع پریشانی من
کافی است؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
-10
چه لحظه ای بود
واست؟
وقتی بهت گفتم:
وقت کمه
لطفا خفه شو...........
۱۱-
برام نوشتی:
دیوونه شدی؟
برات می نویسم:
آره....
بیا حرفهای کهنه رو دور بریزیم
دلم
یه بچه می خواد
یه بچه
با یه پدر ناشناس.....
۱۲-
دیگه پاک نکن
دیگه هیچی رو پاک نکن
بذار همینجا بمونم
اینجا می تونم خودم باشم
دیگه پاک نکن
هیچی رو پاک نکن...........
۱۳-
آخ
چه رویایی می تونه باشه
آدمی که نه عاشقه
نه دندون درد
چه رویای عجیبی::::::
تو
با زیر شلواری
کنار من
که فقط روزنامه می خونی...........
۱۴-
چه جوابی داشتی بدی؟
دخترک کوچولو
با بدن دستمالی شده
چه جوابی داشتی بدی به دنیا
که روبروت
ایستاده بود.................
۱۵-
خالی نبند
مرتضی دماغو
هیچوقت
عفت
عاشق تو
نبود.............
۱۶-
روی علف
من اشباع شدم
روی علف
وقتی
طعم گس
زمین رو
می چشیدم
من
اشباع شدم......
۱۷-
می خوام ساده بگم
من پر از زخمم...
یه گوشه
تو آفتاب
دارم زخمامو می لیسم
چه خوشم من.....
۱۸-
مگه این بارونی که میاد
خودش یک شعر نیست؟
واسه تکمیل دل گرفتگی
یک چمعه کشدار.......
۱۹-
تا وقتی بازی می کنم
شما نگاه می کنید
سرتونو
به راست
یا به
چپ
تکون می دین
گاهی لبخند می زنین
گاهی هم
نه...
منو ببخشید
آقای کارگردان
بازی تموم شد
من به گه رسیدم.............
۲۰-
یکی منو صدا می زنه
یکی از اون دورا
منو صدا می زنه....
یکی می پرسه
از اون دورا
از خیلی دورا
می خوای بمیری؟
یکی
یکی منو صدا می زنه.................
مطالب قدیمی تر »
