راستی باد دستهايم را هم برد |
|
| PersianBlog | Free Templates | Blogs List | |
بهانه
دیشب خواب دیدم شهره مرده، یه روسری سیاه بسته دور سرش و روی کاناپه میترا با چشمای بسته به پشت دراز کشیده و مرده .از میترا می پرسم شهره چرا مرده؟. میترا گریه می کنه . من فقط نگاش می کنم. بعد مامانم رو می بینم که از یه راه پله های پیچ در پیچ بالا میاد و خودم که از همون راه پله ها پایین می رم و می بینم تو هر پیچ کنار هردر خونه عزاداریه . دلم واسه شهره می سوزه . تو خوابای من شهره قشنگ می رقصه. برمی گردم به میترا می گم شهره قشنگ می رقصه و اونوقت منم گریه می کنم .وقتی من و مامانم تو را ه پله بی انتها به هم می رسیم دیگه از اینکه مچ من و با پسر همسایه بگیره نمی ترسم زل می زنم تو چشاش و می گم قضاوتم نکن. به جای جواب مامانم ازم هویج پخته با بادمجون و شیر می خواد و ازمن می پرسه : طرف چطوره؟ دلم می خواد تو خوابم *س * هم بود تا تو چشاش نگاه می کردم و بهش می گفتم قضاوتم نکن ،ببین چقدر خسته ام ...اونقدر خسته که فقط می خوام با طرف باشم و هیچ اسمی هم روطرف نذارم و سگه صداش کنم و با اینکه نره بهش دخترم بگم . و دلم می خواد مثل سگه ۵ ثانیه حافظه داشته باشم و همه آدمایی که قبل از این ۵ثانیه تو زندگیم بودن رو فراموش کنم و هر ۵ ثانیه خودمو به بقیه معرفی کنم و باز فراموششون کنم و حتی خودمو به خودم معرفی کنم و ۵ ثانیه بعد خودمم فراموش کنم.*س*عزیز من همه اون چیزایی که نوشتی خیاله.. هیچکس عاشق من نیست. ...اگه تو دوست داری بیا و عاشق من باشتا با هم باهم با سگ بازی کنیم و سگه رو دخترم صداش بزنیم و نترسیم از اینکه سگه دو شخصیتی بشه یا نترسیم ازاینکه همه جا بشاشه و دیگه نترسیم از آدم بده بودن یا سگ بده بودن و فاحشه بودن و آیینه دق بودن و داغ دل بودن هزار تا بودن و نبودن دیگه .اصلا . بیا عاشق بشیم و هی عاشق بشیم و همش عاشق بشیم .بیا باهم بریم مولودی خانم دشتی و دعای جوشن کبیر خانم بسطام و سفره ابوالفضل شفی جون . بیا بهت ف-ع رو نشون بدم و بگم نگا کن این ف- ع و از بس عاشق عشق بوده شکل یه عشق خط خطی شده و اصلانم خیال نداره دیگه عاشق نشه و این لیلا است که با یه عالمه سیب تب دار می خواد کمپوت درست کنه و بره انور دنیا و این ع-الفه که با احضاریه و بی احضاریه اولین و آخرینه . بیا خودتو اول بنداز وسط ناکجا آباد زندگی یه آدم سگ باز که صبح تا شب و شب تا صبح با خودش مبارزه می کنه که خودش نباشه بعد با گچ روی مقوای زندگی و خوابا و رویاهاش اسم بذار.......
سه تا پی نوشت خطاب به ف-ع:
پی نوشت 1:ف-ع بیدار شو ؟می تونی بیدار شی تو دیوونه خیلی قوی هستی .
پی نوشت2: ف – ع عزیز من امروز نقاشی نکردم .و دیروز . و روزای قبل. (چه اصراری داری که من به قول نگین هر روز عروسکای زشت بکشم؟)
پی نوشت 3 : می دونی* س* همون ستاره است یا دریا همون سعید یا سحر همون رویاست یا ع – الف همون علیه یا ف-ع همون فرح عبدالمحمدیه ؟ یا می دونستی طرف همون سگه است یا سگه همون نموو نمو اسم یه ماهیه ؟ شرط می بندم اینو دیگه می دونی که بی تا همون خره است و دنیا همش خر تو خره؟
پی نوشت دوباره 3: ف – ع جان اما بدون هدی همیشه هدی است و من همش دلتنگش.
ودر آخر فرح می شه واسه من یه تخته پاک کن بخری؟
| لینک | پنجشنبه ۱٢ آذر ،۱۳۸۸ - آئورا |
ترشی
دیگه نمی تونم چیزی بنویسم.به شیشه های رنگارنگ ترشی تو آشپز خونه قفل شدم. به ترکیب رنگای سبزو قرمز فلفل با کلم های سفید و کرفسای ترد که زیر انگشتای آدم خم نمی شن ...می شکنن . به رنگ سکر آور سرکه و بوی تندش و شیشه های خالی که با حرص و ولع پر شده چیده شده و همه اول با اشتیاق و خنده بعد با شک و تردید و در آخر با وحشت بهشون خیره میشن و بعد به من خیره می شن و بعد تلفنای مشکوک می زنن و بعد وقت دکتر می گیرن و بعد مهربون می شن و بعد عصبانی می شن و دست آخر زندگی خودشونو می کنن و می ذارن من شیفته وار غرق در تلخون و آوشین و روغن زیتون ادامه بدم به درست کردن ترشی های بی پایا ن زمستونی .نه نمی تونم چیزی بنویسم یا نقاشی کنم . نمی خوام یادم بیاد . نمی خوام به آیینه نگاه کنم. نمی خوام روشنفکر نقاش شاعر دکتر مهندس یا هیچ گه دیگه ای تو این دنیای داغون باشم .اگه دست خودم بود خوابامم سانسور می کردم تا تو نیای و اونجوری منو بغل نکنی . این روزا فقط دارم تو مغزم نقش آدم بد رو می دم به همه آدما و یکی یکی حذفشون می کنم از زندگیم.زمستون که تموم بشه با اومدن بهار کار تازه ای رو شروع می کنم .کیک می پزم. در انواع و اقسا م و می دم دختره گرسنه بخوره. نمی دونم این نوشته رو می فرستم یانه. نمی دونم احضاریه دادگاه راست بود یا دروغ .نمی دونم دوباره می بینمش صداشو می شنوم یا نه . نمی دونم او ن پسره وقتی ساعت ٣ صبح مادره صندلی رو از زیر پاش می کشه چه احساسی داشته .نمی دونم دقیقا اینایی که میان تو وب لاگ من نظر می دن واقعا کی هستن یا چی هستن دارن با من حرف می زنن یا جواب همو می دن و اینقدر با ایما اشاره واقعا از من می خوان بنویسم یا بمیرم یا من ماه آسمونم یا خر رو زمین . ولی احتمال اینو می دم شاید یکی منو یه گوشه مغزش وقتی مزاحم بقیه زندگیش نباشم نگه داشته (خدا خیرش بده). من خوبم . شما هم خوب باشید.
زنی با نام مستعار بی تا
| لینک | چهارشنبه ٢٢ مهر ،۱۳۸۸ - آئورا |
کیف رمزدار
کیف رمز دارو گذاشت روی میز کنار گلدون سبز من داشتم یه چایی سبزرو به زحمت می خوردم . از چیزای رمز دار خوشم نمی اومد مخصوصا اگه اون رمزا عددی باشند با کلمات باز بیشتر حال می کنم . داشتم اینو بهش می گفتم که شروع کرد به لباساشو در آوردن ...اول ...کت چرمش مثل همیشه . گفتم :حالا چرا رمزدار؟به چشمام نگاه کرد ،راه افتاد طرف پنجره شلوار پاش نبود ؛ فقط یه شورت داشت با دو تا بندک...اتاق سرد بود. گفت : منوچهر تو خری . تکرار کردم چرا رمز دار؟دست خودم نبود. دچار یه جور جنون تکرار درونی شده بودم ....گفت: به خاطر مشتریام.... چند تا کلاغ قار قار می کردند. صدای گریه بچه همسایه می اومد. گفت: یه چیزی بذار گوش کنیم . جواب ندادم . بلندم نشدم . خیره به موهاش زل زدم .روی صندلی ول بودم .رخوت عجیبی گرفته بودم . بهش گفتم :ازش خوشم میاد . نگام کرد یه نگاه از لا به لای دود سیگار گفت :خر......این حرفو با بی تفاوتی مطلق زد .میخواستم از لجش جمله امو تکرا ر کنم حوصله نکردم به جاش خندیدم . حالا نشسته بود روی صندلی بدون ژست پا رو پا . تقریبا بدک نبود .اومدم بگم تو چقدر خوشگلی ..گفتم :زر زر نویده.نگام کرد یه ابروش یه ذره رفته بود بالاتر کنجکاوی تو چشماش نبود . من توضیح دادم :پسر کوچولویه همسایه ...باز خیره نگام کرد مثل اینکه داره به مبل صندلی یا تلویزیون نگاه می کنه یه سیگار دیگه روشن کرده بود . گفتم :نمی تونستی کیف رمز دار نخری؟سیگارشو تو جا سیگاری خاموش کرد . لباس پوشید .گفتم : کجا پس؟؟؟؟؟گفت : یه خر واقعی و رفت . بعد از اون هزار بار دیگه ام دیدمش با همون کیف رمز دار.............................
| لینک | چهارشنبه ٢٢ آبان ،۱۳۸٧ - آئورا |
به او که برایم تنها اوست
| لینک | جمعه ۱٥ شهریور ،۱۳۸٧ - آئورا |
سر داستان به چیز بدی وصل بود به تلخی های روزمره آدم خوشحالی که لحظات خوشحالیش انقدر کو تاه بود که هر خری که باهاش بود اینو میدونست الا خود خرش. گردش های بی پایان نکبتیش با صدای وحشتناک ضبط ماشین ...جمع کردن یه عده ادمی که حتی به مخلیه بیلیونیومشون خطور نمی کرد با چه آدمی می پرند ..که به نوعی تو تمام تحسینهای بلاهت آمیزشون یه جور تحقیر غریبم همراه بود. ترک ارادی و لجوجانه تمام عشقهای زندگیش و اتصالش به همه کارهایی که جز تنفر واسه اش هیچی نداشت. اطاعت ..بله اطاعت مطلقش از کوچیک و بزرگ و متوسط ...از بیشعور و کم شعورو رذلهای دنیای اطرافش ..و لگد خوردنش از تمام اونایی که صداشونو تو سرشون انداته بودن که عاشقتیم...دوستت داریم...و بدتر از همه برنامه ریزی واسه این همه آزار دیدن اون چیزیه که سر داستان بهش وصله....داستان درخت سنگ خور ی که تمرین تنفر و خشم می کنه تا بتونه جسم و روحشو نا بود کنه تمرین پرحرفی یا سکوت می کنه تا از زجر دادن خودش به را ه حل زجر میمون های اطرافش برسه...... و تمرین ادای عاشقیت می کنه تا بتونه زنده بمونه و کره خرشو زنده نگه داره تا مسئولیت بار امانت رو دوشش رو به مقصد برسونه حالا تصور کنید وقتی سر داستان به همچین گه ای وصله آخراون به کجا وصل می شه؟
به همین مبلی که روش نشستم فرت و فرت سیگار می کشم خیر پیش.
| لینک | جمعه ٢٠ اردیبهشت ،۱۳۸٧ - آئورا |

