راستی باد دستهایم را هم برد

 

 

 
 



خوابیدی بدون لالایی و قصه


بگیر آسوده بخواب بی درد و غصه


دیگه کابوس زمستون نمی بینی


توی خواب گلهای حسرت نمی چینی


دیگه خورشید چهرتو نمی سوزونه


جای سیلی های باد روش نمی مونه


دیگه بیدار نمی شی با نگرونی


یا با تردید که بری یا که بمونی



رفتی و آدمکا رو جا گذاشتی


قانون جنگل رو زیر پا گذاشتی


اینجا قهرن سینه ها با مهربونی


تو تو جنگل نمی تونستی بمونی


دلتو بردی با خود به جای دیگه


اونجا که خدا برات لالایی میگه


میدونم میبینمت یه روز دوباره


توی دنیایی که آدمک نداره

+   بی تا تابش ; ۳:٢۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٢/٢٢

پایان

 

گذشت عهد من و آنچه بود گذشت

به گریه گفتمش آری ولی چه زود گذشت

بهار بودو تو بودی و عشق بود و امید

بهار رفت و تو رفتی و هر چه بود گذشت

 

پایان این وب لاگ. پایان زنی با نام مستعار بی تا .

+   بی تا تابش ; ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٢/۱۸

روایتی ساده از مرگ یک برادر به قلم خواهرش....

برادرم مرد

اورا شستند

در جایی به نام غسالخانه

قبل از آن یک شب

و یک روز

اورا نگه داشته بودند

تا خوب یخ بزند

در جایی به نام

سردخانه

بعد

همه آمدند

  به محلی  که در آن  زندگی می کرد

 ( جایی به نام خانه)

تمام آدمهای  آمده

گریه می کردند.....

برادرم

سوار بر یک تا بوت سیاه

روی دستها

برای آخرین بار

خانه اش را دید

او دید

کاناپه ای را

که همیشه روی آن دراز می کشید

و تلویزیون نگاه می کرد

بعد

تابوت سیاه

بر زمین قرار گرفت

همه با اوخداحافظی کردند

صورت برادرم سفید بود و سرد

من اما

 با او خداحافظی نکردم

مادرم سوار بر ویلچر

با پدرم که او هم  بر ویلچر دیگری  نشسته بود

پسرشان را بوسیدند.

بعد پسرش پدرش را بوسید

و همسرش شوهرش را

من نمی دانم

چرا آنروز

آنجا

قلب من نترکید

من پلکهایش را بوسیدم

و صورتم را به صورتش چسباندم

درون تابوت

اورا بغل کردم تا بداند

مثل تمام بازی هایمان

خندیدن هایمان

دعواهایمان

تنها نیست

و من هستم

من  کودکی هایم را در آغوش گرفتم

من روزهای صورتی بچه بودنهایمان را بوسیدم

 

بوسیدم 

و

همان جا

همان لحظه

برای همیشه

با او مردم.....

وقتی دوباره

تابوت  سیاه

روی دستها

آرام به آسمان

نزدیک  شد

همه سوار ماشینهایشان شدند

و ما به حرم امام هشتم ..هشتمین امام رفتیم

آنجا

تابوت را به زمین گذاشتند

و  حلقه وار دور آن ایستادند

من هی طاقت نمی آوردم

و صف را به هم می ریختم

 تا به او 

 بگویم

که دوستش دارم

و بگویم

هرگز

هرگز

هرگز

برای رفتنش

برای مردنش

او را نمی بخشم

و هر چقدر

منت مرا بکشد

و بگذارد

با دوچرخه اش بازی کنم

باز هم اورا نمی بخشم....

 

بعد نماز خواندند

بعد

از یک پله ها پایین رفنیم

برادرم

سواره

جلوی همه ما

 می رفت

در زیر زمین

گودالی

از پیش کنده شده

برایش

مهیا بود

اورا از تابوت بیرون آوردند

درون گودال گذاشتند

(نه زیاد به آرامی)

مردی با کلاه چراغ دار

منتظر  بود

(درون گودال)

و مردی دیگر

با آوایی حزین

چیزهایی می گفت

که من نمی فهمیدم

و مرد گودالی

بیخودی

برادر بیجاره مرده مرا تکان می داد

تا او آن چیزها را خوب بفهمد و یاد بگیرد

 تا  بتواند

همان شب

امتحان دهد

به خدا

یا فرشته ها

نمی دانم......

 

خاک پاشیدند

روی پیکرش

من ندیدم

انگار

خواب بودم

بعد

 همه در رستوران غذاهای خوشمزه خوردند

و حلواها کوچک زیبا

و خرماهای که به جای هسته

 داخلشان

مغز گردو بود

بعد رفتند به جایی که زندگی می کردند

(جایی به نام خانه)

و برادرم را در خاطره هایشان  و با خاطره هایش جا گذاشتند.

همین...........

 

+   بی تا تابش ; ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٢/۱٦

رکسانا..شعری از احمد شاملو

 

بگذار پس از من هرگز کسی نداند از رکسانا با من چه گذشت.
 بگذار کسی نداند که چه گونه من از روزی که تخته های کف این کلبه چوبین ساحلی رفت و آمد کفش های سنگینم را بر خود احساس کرد و سایه دراز وسردم بر ماسه های مرطوب این ساحل متروک کشیده شد، تا روزی که دیگرآفتاب به چشم هایم نتابد، با شتابی امیدوار کفن خود را دوخته ام، گور خود را کنده ام . . .
اگر چه نسیم وار از سر عمر خود گذشته ام و بر همه چیز ایستاده ام و در همه چیز تأمل کرده ام رسوخ کرده ام؛ اگر چه همه چیز را به دنبال خود کشیده ام: همه حوادث را، ماجراها را، عشق ها و رنج ها را به دنبال خود کشیده ام و زیر این پرده زیتونی رنگ که پیشانی آفتاب سوخته من است پنهان کرده ام، ـ اما من هیچ کدام اینها را نخواهم گفت لام تا کام حرفی نخواهم زد می گذارم هنوز چون نسیمی سبک از سر بازمانده عمرم بگذرم و بر همه چیز بایستم و در همه چیز تأمل کنم، رسوخ کنم. همه چیز را دنبال خود بکشم و زیر پرده زیتونی رنگ پنهان کنم: همه حوادث و ماجراها را، عشق ها را و رنج ها را مثل رازی مثل سری پشت این پرده ضخیم به چاهی بی انتها بریزم، نابود شان کنم و از آن همه لام تا کام با کسی حرف نزنم . . . بگذار کسی نداند که چه گونه من به جای نوازش شدن، بوسیده شدن، گزیده شده ام! بگذار هیچ کس نداند، هیچ کس! و از میان همه خدایان، خدائی جز فراموشی بر این همه رنج آگاه نگردد. و به کلی مثل این که این ها همه نبوده است، اصلاً نبوده است و من همچون تمام آن کسان که دیگر نامی ندارند ـ نسیم وار از سر این ها همه نگذشته ام و بر این ها همه تأمل نکرده ام، این ها همه را ندیده ام . . . بگذار هیچ کس نداند، هیچ کس نداند تا روزی که سرانجام، آفتابی که باید به چمن ها و جنگل ها بتابد، آب این دریای مانع را بخشکاند و مرا چون قایقی فرسوده به شن بنشاند و بدین گونه، روح مرا به رکسانا ـ روح دریا و عشق و زندگی ـ باز رساند. چرا که رکسانای من مرا به هجرانی که اعصاب را می فرساید و دلهره می آورد محکوم کرده است. و محکومم کرده است که تا روز خشکیدن دریاها به انتظار رسیدن بدو ـ در اضطراب انتظاری سرگردان ـ محبوس بمانم . . . و این است ماجرای شبی که به دامن رکسانا آویختم و از او خواستم که مرا با خود ببرد. چرا که رکسانا ـ روح دریا و عشق و زندگی ـ در کلبه چوبین ساحلی نمی گنجید، و من بی وجود رکسانا ـ بی تلاش و بی عشق و بی زندگی ـ در ناآسودگی و نومیدی زنده نمی توانستم بود . . . . . . سرانجام، در عربده های دیوانه وار شبی تار و توفانی که دریا تلاشی زنده داشت و جرقه های رعد، زندگی را در جامه قارچ های وحشی به دامن کوهستان می ریخت؛ دیرگاه از کلبه چوبین ساحلی بیرون آمدم. و توفان با من درآویخت و شنل سرخ مرا تکان داد و من در زردتابی فانوس، مخمل کبود آستر آن را دیدم. و سرمای پائیزی استخوان های مرا لرزاند. اما سایه دراز پاهایم که به دقت از نور نیمرنگ فانوس می گریخت و در پناه من به ظلمت خیس و غیلظ شب می پیوست، به رفت و آمد تعجیل می کرد. و من شتابم را بر او تحمیل می کردم. و دلم در آتش بود. و موج دریا از سنگچین ساحل لب پر می زد. و شب سنگین و سرد و توفانی بود. زمین پر آب و هوا پر آتش بود. و من در شنل سرخ خویش، شیطان را می مانستم که به مجلس عشرت های شوق انگیز می رفت. اما دلم در آتش بود و سوزندگی این آتش را در گلوی خود احساس می کردم. و باد، مرا از پیش رفتن مانع می شد . . . کنار ساحل آشوب، مرغی فریاد زد و صدای او در غرش روشن رعد خفه شد. و من فانوس را در قایق نهادم. و ریسمان قایق را از چوبپایه جدا کردم. و در واپس رفت نخستین موجی که به زیر قایق رسید، رو به دریای ظلمت آشوب پارو کشیدم. و در ولوله موج و باد ـ در آن شب نیمه خیس غلیظ ـ به دریای دیوانه درآمدم که کف جوشان غیظ بر لبان کبودش می دوید. موج از ساحل بالا می کشید و دریا گرده تهی می کرد و من در شیب تهیگاه دریا چنان فرو می شدم که برخورد کف قایق را با ماسه هائی که دریای آبستن هرگز نخواهدشان زاد، احساس می کردم. اما می دیدم که ناآسودگی روح من اندک اندک خود را به آشفتگی دنیای خیس و تلاشکار بیرون وا می گذارد. و آرام آرام، رسوب آسایش را در اندرون خود احساس می کردم. لیکن شب آشفته بود و دریا پرپر می زد و مستی دیر سیرابی در آشوب سرد امواج دیوانه به جست و جوی لذتی گریخته عربده می کشید . . . و من دیدم که آسایشی یافته ام و اکنون به حلزونی دربدر می مانم که در زیر و زبر رفت بی پایان شتابندگان دریا صدفی جسته است. و می دیدم که اگر فانوس را به آب افکنم و سیاهی شب را به فروبستگی چشمان خود تعبیر کنم، به بودای بی دغدغه ماننده ام که درد را از آنروی که طلیعه تاز نیروانا می داند به دلاسودگی بر می گذارد. اما من از مرگ به زندگی گریخته بودم. و بوی نمک سود شب خفتنجای ماهیخوارها که با انقلاب امواج برآمده همراه وزش باد در نفس من چیده بود، مرا به دامن دریا کشیده بود. و زیر و فرارفت زنده وار دریا، مرا بسان قایقی که باد دریا ریسمانش را بگسلد از سکون مرده وار ساحل بر آب رانده بودم، و در می یافتم از راهی که بودا گذشته است به زندگی باز می گردم. و در این هنگام در زردتابی نیمرنگ فانوس، سرکشی کوهه های بی تاب را می نگریستم. و آسایش تن و روح من در اندرون من به خواب می رفت. و شب آشفته بود و دریا چون مرغی سرکنده پرپر می زد و بسان مستی ناسیراب به جست و جوی لذت عربده می کشید. در یک آن، پنداشتم که من اکنون همه چیز زندگی را به دلخواه خود یافته ام. یک چند، سنگینی خرد کنندة آرامش ساحل را در خفقان مرگی بی جوش، بر بی تابی روح آشفته ئی که به دنبال آسایش می گشت تحمل کرده بودم: ـ آسایشی که از جوشش مایه می گیرد! و سرانجام در شبی چنان تیره، بسان قایقی که باد دریا ریسمانش را بگسلد، دل به دریای توفانی زده بودم. و دریا آشوب بود. و من در زیر و فرارفت زنده وار آن که خواهشی پرتپش در هر موج بی تابش گردن می کشید، مایة آسایش و زندگی خود را بازیافته بودم، همه چیز زندگی را به دلخواه خویش به دست آورده بودم. اما ناگهان در آشفتگی تیره و روشن بخار و مه بالای قایق ـ که شب گهواره جنبانش بود ـ و در انعکاس نور زردی که به مخمل سرخ شنل من می تافت، چهره ئی آشنا به چشمانم سایه زد. و خیزاب ها، کنار قایق بی قرار بی آرام در تب سرد خود می سوختند. فریاد کشیدم: «رکسانا!» اما او در آرامش خود آسایش نداشت و غریو من به مانند نفسی که در توده های عظیم دود دمند، چهرة او را برآشفت. و این غریو، رخساره رؤیائی او را بسان روح گنهکاری شبگرد که از آواز خروس نزدیکی سپیده دمان را احساس کند، شکنجه کرد. و من زیر پردة نازک مه و ابر، دیدمش که چشمانش را به خواب گرفت و دندان هایش را از فشار رنجی گنگ بر هم فشرد. فریاد کشیدم: «رکسانا!» اما او در آرامش خود آسوده نبود و بسان مهی از باد آشفته، با سکوتی که غریو مستانة توفان دیوانه را در زمینة خود پر رنگ تر می نمود و برجسته تر می ساخت و برهنه تر می کرد، گفت: «ـ من همین دریای بی پایانم!» و در دریا آشوب بود در دریا توفان بود . . . فریاد کشیدم: «رکسانا!» اما رکسانا در تب سرد خود می سوخت و کف غیظ بر لب دریا می دوید و در دل من آتش بود و زن مه آلود که رخسارش از انعکاس نور زرد فانوس بر مخمل سرخ شنل من رنگ می گرفت و من سایة بزرگ او را بر قایق و فانوس و روح خودم احساس می کردم، با سکوتی که شکوهش دلهره آور بود، گفت: «ـ من همین توفانم من همین غریوم من همین دریای آشوبم که آتش صد هزار خواهش زنده در هر موج بی تابش شعله می زند!» «رکسانا!» «ـ اگر می توانستی بیائی، ترا با خود می بردم. تو نیز ابری می شدی و هنگام دیدار ما از قلب ما آتش می جست و دریا و آسمان را روشن می کرد . . . در فریادهای توفانی خود سرود می خواندیم در آشوب امواج کف کردة دورگریز خود آسایش می یافتیم و در لهیب آتش سرد روح پرخروش خود می زیستیم . . .  اما تو نمی توانی بیائی، نمی توانی تو نمی توانی قدمی از جای خود فراتر بگذاری!» «ـمی توانم رکسانا! می توانم» . . . «ـ می توانستی، اما اکنون نمی توانی و میان من و تو به همان اندازه فاصله هست که میان ابرهائی که در آسمان و انسان هائی که بر زمین سرگردانند . . .» «ـ رکسانا . . .» و دیگر در فریاد من آتش امیدی جرقه نمی زد. «ـ شاید بتوانی تا روزی که هنوز آخرین نشانه های زندگی را از تو باز نستانده اندچونان قایقی که باد دریا ریسمانش را از چوبپایه ساحل بگسلد بر دریای دل من عشق من زندگی من بی وقفه گردی کنی . . . با آرامش من آرامش یابی در توفان من بغریوی و ابری که به دریا می گرید شوراب اشک را از چهره ات بشوید. تا اگر روزی، آفتابی که باید بر چمن ها و جنگل ها بتابد آب این دریا را فرو خشکاند و مرا گودالی بی آب و بی ثمر کرد، تو نیز بسان قایقی بر خاک افتاده بی ثمر گردی و بدین گونه، میان تو و من آشنائی نزدیکتری پدید آید. اما اگر اندیشه کنی که هم اکنون می توانی به من که روح دریا روح عشق و روح زندگی هستم بازرسی، نمی توانی، نمی توانی! «ـ رک . . . سا . . . نا» و فریاد من دیگر به پچپچه ئی مأیوس و مضطرب مبدل گشته بود. و دریا آشوب بود. و خیال زندگی با درون شوریده اش عربده می زد. و رکسانا بر قایق و من و بر همة دریا در پیکری ابری که از باد به هم بر می آمد در تب زنده خود غریو می کشید: «ـ شاید به هم باز رسیم: روزی که من بسان دریائی خشکیدم، و تو چون قایقی فرسوده بر خاک ماندی اما اکنون میان ما فاصله چندان است که میان ابرهائی که در آسمان و انسان هائی که بر زمین سرگردانند». «ـ می توانم رکسانا! می توانم . . .» «ـ نمی توانی! نمی توانی» «ـ رکسانا . . .» خواهش متضرعی در صدایم می گریست و در دریا آشوب بود. «ـ اگر می توانستی ترا با خود می بردم تو هم برین دریای پر آشوب موجی تلاشکار می شدی و آنگاه در التهاب شب های سیاه و توفانی که خواهشی قالبشکاف در هر موج بی تاب دریا گردن می کشد، در زیر و فرارفت جاویدان کوهه های تلاش، زندگی می گرفتیم.» بی تاب در آخرین حمله یأس کوشیدم تا از جای برخیزم اما زنجیر لنگری به خروار بر پایم بود. و خیزاب ها کنار قایق بی قرار بی سکون در تب سرد خود می سوختند. و روح تلاشندة من در زندان زمخت و سنگین تنم می افسرد و رکسانا بر قایق و من و دریا در پیکر ابری که از باد به هم برآید، با سکوتی که غریو شتابندگان موج را بر زمینه خود برجسته تر می کرد فریاد می کشید: «ـ نمی توانی! و هر کس آنچه را که دوست می دارد در بند می گذارد. و هر زن مروارید غلتان خود را به زندان صندوقش محبوس می دارد، و زنجیرهای گران را من بر پایت نهاده ام، ورنه پیش از آن که به من رسی طعمة دریای بی انتها شده بودی و چشمانت چون دو مروارید جاندار که هرگز صید غواصان دریا نگردد، بلع صدف ها شده بود . . . تو نمی توانی بیائی نمی توانی بیائی! تو می باید به کلبه چوبین ساحلی بازگردی و تا روزی که آفتاب مرا وترا بی ثمر نکرده است، کنار دریا از عشق من، تنها از عشق من روزی بگیری . . .» من در آخرین شعله زردتاب فانوس، چکش باران را بر آب های کف کرده بی پایان دریا دیدم و سحرگاهان مردان ساحل، در قایقی که امواج سرگردان به خاک کشانده بود مدهوشم یافتند . . . بگذار کسی نداند که ماجرای من و رکسانا چه گونه بود! من اکنون در کلبة چوبین ساحلی که باد در سفال بامش عربده می کشد و باران از درز تخته های دیوارش به درون نشت می کند، از دریچه به دریای آشوب می نگرم و از پس دیوار چوبین. رفت و آمد آرام و متجسسانه مردم کنجکاوی را که به تماشای دیوانگان رغبتی دارند احساس می کنم. و می شنوم که زیر لب با یکدیگر می گویند: «ـ هان گوش کنید، دیوانه هم اکنون با خود سخن خواهد گفت». و من از غیظ لب به دندان می گزم و انتظار آن روز دیر آینده که آفتاب، آب دریاهای مانع را خشکانده باشد و مرا چون قایقی رسیده به ساحل به خاک نشانده باشد و روح مرا به رکسانا ـ روح دریا و عشق و زندگی ـ باز رسانده باشد، به سان آتش سرد امیدی در ته چشمانم شعله می زند. و زیر لب با سکوتی مرگبار فریاد می زنم: «رکسانا!» و غریو بی پایان رکسانا را می شنوم که از دل دریا، با شتاب بی وقفة خیزاب های دریا که هزاران خواهش زنده در هر موج بی تابش گردن می کشد. یکریز فریاد می زند: «ـ نمی توانی بیائی! نمی توانی بیائی!» . . . مشت بر دیوار چوبین می کوبم و به مردم کنجکاوی که از دیدار دیوانگان دلشاد می شوند و سایه شان که به درز تخته ها می افتد حدود هیکلشان را مشخص می کند، نهیب می زنم: «ـ می شنوید؟ بدبخت ها می شنوید؟» و سایه ها از درز تخته های دیوار به زمین می افتند. و من، زیر ضرب پاهای گریز آهنگ، فریاد رکسانا را می شنوم که از دل دریا، با شتاب بی وقفه امواج خویش، همراه بادی که از فراز آب های دوردست می گذرد، یکریز فریاد می کشد: «ـ نمی توانی بیائی! نمی توانی بیائی!».

+   بی تا تابش ; ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٢/۱٥

.....گلسرخی

 

دستی میان دشنه و دیوار است

دستی میان دشنه و دل نیست

از پله ها فرود می آیم

اینک بدون پا

لیلای من همیشه پشت پنجره می خوابد

و خوب می داند

که من سپیده دمان

بدون دست می آیم

و یارای گشودن پنجره با من نیست

شنهای کنار ساحل عمان

رنگ نمی بازند

این گونه من است که رنگ دشت سوخته را دارد

وقتی تورا میانه دریا

بی پناه می بینم

دستی میان دشنه و دیوار است

دستی میان دشنه و دل نیست....

+   بی تا تابش ; ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٢/۱۱

دایره های خالی

کنار ف نشستم. تو آشپزخونه .  رو به  پنجره اتوبان چمران رو نگاه می کنم. ف عناب با یه سری چیزای  دیگه ریخته تو آب جوش می گه سینه اش خرابه. من سرم گیجه. قلبم درد می کنه. به ف می گم :قلبم درد می کنه. ف نگام می کنه. . به ف می گم باورت نمی شه؟  دوباره بیرونو نگا می کنم.  به اون چراغه که خیلی دوره و همیشه  چشمک می زنه خیره می شم. ف می گه :همش  بازیه. نمی فهمی؟ همه اشون بازیگرن.  نمی خوام بهش نگاه کنم . نمی خوام نفرتی رو که تو صورتمه ببینه. می گم بازی یا غیر بازی فرقی نمی کنه. می گم دیگه هیچی مهم نیست. می گم دیگه شکسته. ترک برداشته بود حالا شکسته . می گم تموم شده. می دونم از کلمه شکسته خوشش نمیاد. ماشینا ریز از زیر نگام فرار می کنن. اتوبان خلوته .  .صدای به هم زدن معجون عجیبش تو گوشمه.بعد صدای آب . می دونم حالا داره با دقت لیوانو می شوره. انگار می تونم حرکت آروم دستشو روی نازکای لیوان  ببینم.  صدای اخبار بی بی سی از تو  سالن شنیده می شه.می گم این مرده فرانسویه که 77 نفرو کشته چقدر متنفر بوده . می گه نروژی . می گم چه فرقی می کنه ؟ نروژی یا فرانسوی چه کینه ای داشته. لیوانو می ذاره تو سبد . من برگشتم دارم نگاش می کنم. تو چشمام خیره می شه. می پرسه : تو چی ؟ تو هم متنفری؟ می خندم. یه خنده پر ادا . مثل خنده های  الکی تو مستی وقتی می خوای بگی  مستم .   همینطور داره نگام می کنه. من سرمو به طرف چراعای قرمز ،سفید ،سبز اتوبان بر می گردنم.  . بین اونا سه تا چراغ خاموشه .  سوختن .ترتیبشون اینطوریه: سبز.. سفید.. قرمز ..از چپ به راست. قرمز ...سفید ...سبز از راست به چپ.  تصویر خودمو  تو شیشه  آشپزخونه می بینم ،درست روی چراغای سوخته. انگار مونتاژ شده . سبز ..سفید ...من ..سبز...  .به ف می گم: دیگه دلم هواشو نمی کنه. دیگه دیوونه نمی شم  حتی وقتی هوا اینقدر بارونیه.  همه چی  یادم رفته . باور نمی کنی؟ نمو کنار آشپزخونه خوابیده . خم می شم انگشتامو می برم لا به لای موهاش که یعنی دارم نازش می کنم. ف می گه : لوسش نکن. جوابشو نمی دم. نمی خوام سرمو بیارم بالا . زیر لب داره یه چیزایی می گه . شاید داره یه آهنگ قدیمی رو زمزمه می کنه. می گم: دهنیه. می گم دستمالی شده است. می گم دروغگو یه . می گم خلایق هر چی لایق. . می گم همه انتخاباش دایره های خالین . سرمو میارم بالا. به ف نگا می کنم. ف خونسرد هنوز داره زیر لب زمزمه می کنه. می پرسم شنیدی چی گفتم؟ می گه چیزی نگفتی باز تو دلت  با خودت حرف زدی . می خوام گریه کنم. می خوام این صداهای لعنتی توسرمو آروم کنم. می خوام بغضم بترکه. می خوام سرمو بذارم رو شونه ف و زار بزنم.  به جاش  می گم :  می رم  گلدونو آب بدم بعدش می خوابم. بر می گردم به زن تو شیشه دوباره نگاه می کنم. به این نقطه خاموش که یه زنه نگاه می کنم. سبز... سفید  ...سوخته......سفید.... قرمز ...سبز...خاموش................

+   بی تا تابش ; ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱/٢٩

....

سراب رد پای تو

کجای جاده پیداشد

کجا دستاتو گم کردم

که پایان من اینجا شد

کجای قصه خوابیدی

که من تو گریه بیدارم 

 که هر شب هرم دستاتو

به آغوشم بدهکارم

تو با دلتنگی های من

تو با این جاده همدستی

تظاهر کن ازم دوری

تظاهر می کنم هستی

تو اهنگ سکوت تو

 به دنبال یه تسکینم

صدایی تو جهانم نیست

فقظ تصویر می بینم

یه حسی در من هست

 که می دونم تورو دارم

واسه برگشتنت هرشب

 درا رو باز می ذارم

 

 

+   بی تا تابش ; ۱:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱/٢٩

......

ما دو تا کلاغ بودیم

روی شاخه ای

روبروی آسمان

تو در قلب من بودی

و  رشته های نازک خیا ل

ما را به لانه امان

پیوند می داد..............

                      ***

گرده هایی با باد آمدند

بر بالهای سیاهمان نشستند

گرد ه هایی از جدایی

که ما ندیدیم

                     ***

وقتی یکی از ما دو تا

پرزد ورفت

با خودم گفتم:

از پشت پنجره ای

تنها می توان دید

که کلاغی تنهاست

و هیچکس نمی داند

آنکه می ماند

چگونه حجم آسمان را

در نگاه نا باور خویش

اندازه می گیرد

و دو نقطه جاودان

در تنگنای تنهایی بی انتهایش

به اشک می نشیند

و می شمارد

از یک تا هفت

هفت روز را تنها..............

انگار کسی باور ندارد

که دل یک کلاغ هم

می تواند تنگ شود٬

نه آن چشمهای بی تفاوت

که از روزنه دیوارها

به ما می نگریستند

و نه آن دستهای مضطربی

که بر کاغذهای سپید

می لغزیدند

و ازتنهایی بی کرانشان

می نوشتند.

تنها خود تو می دانستی

که وقتی نیستی

من در توجیه ناباوریهایم

از رفتن تو

فقط می توانم

تا هفت بشمارم

هفت روز را تنها....

و به تو

و رفتن تو

خو کنم

و بدانم

آنها که قلبشان را

به بهایی یا بهانه ای

فروخته اند

هرگز نمی دانند

که در مردمکهای مات و دلگیر یک کلاغ

می توان

به سپیدی یک نیاز

دست یافت...

برای آنها

یکی

یا دو تا

هیچکذام

تفاوتی ندارد

و از ذهن مه گرفته شان

حتی لحظه ای نمی گذرد

که شاید یک کلاغ

آبی آسمان را

باور نداشته باشد......

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌*************

ساختنی در کار نیست

و نه حجمی از پیچیدگی های دورانی واژه ها

تنها می توان

خیلی ساده نوشت:

دو تا کلاغ

روی شاخه لرزان

یک درخت

نشسته بودند

و دوره می کردند

هفت روز را با هم

هفت روز را تنها

و می خواستند

تا از عشق حماسه ای بیافرینند

شاید قصه ای - افسانه ای

یا آن چیزی که تو می گفتی

دیگر هرگز تکرار نمی شود...............

 

 

+   بی تا تابش ; ٢:٠۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱/٢٧

اینجا بدون من

کاش می شد همه چی همینطوری تمو م بشه، مثل پایان  فیلم هامون یا  پایان رویایی فیلم اینجا بدون من ،همه به آرزوهاشون برسن  حتی شده تو توهم و تخیلشون ،عین حمید هامون  که به مهشید رسید یا   رضا که فهمید یه دختری مثل یلدا چقدر فرق می کنه با دخترای دیگه .آدم بدا خوب بشن، دیوا فرشته شن و زندگی  مثل یک رویای شیرین ادامه پیدا کنه . بدون هیچ کابوسی به اسم واقعیتهای زندگی.

سخت نیست فرار به رویاهارو می گم،اما یه جایی یه چیزایی گلوتو فشار می ده  تکونت می ده و به یادت می یاره  که کجای زندگی قرار داری انگار تو آیینه  خودتو  می بینی که چطور به عبث با   تخیلاتت زندگی می کنی و بغضت یهو  می ترکه.

دیشب  تماشای  فیلم اینجا بدون من همین کار رو با من کرد. این فیلم با فیلم  نامه عالی، بازی های کامل ،رنگهای خاص ،سکانس های بی نظیر و دیالوگ های ساده اما تاثیر گذار  یه شاهکار بود که سیر و سلوک  آدمیزاد وفرا ر اون رو از تلخی به شیرینی و باز گشت ابدی به تلخی بی پایانّ (در چشمهای بهت زده احسان )  به زیبایی در آخرین دقایق فیلم نشون می داد. سکانس پایانی فیلم اینجا بدون من منو یاد فیلم هامون  و فیلم زیر زمین امیر کوستوریستا  انداخت  ...پناه  به تخیل به رویاهای شیرینی که شاید هیچوقت بهش دست  پیدا نکنی.پناه به کودکی درونت.و تو می تونستی  این تب تخیل رو از همون صحنه اول فیلم با تب ،سرفه و بیحالی احسان  کاملا احساس کنی .

عجیبه من فقط می خواستم بگم این فیلمو ببینین دارم  یه نقد می نویسم .

آخرش یه  نکته  مهم: بعد از دیدن این فیلم یکی از ما دو نفر تهمینه میلانی رو هم ببینید .شاید ابتذالش یک کمی از تب ولرز اینجا بدون من  در وجودتون کم کنه.

 

+   بی تا تابش ; ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱/٢٥

........

امروز باد دستهایم را  با خودآورد.

من

روی

خطوط تحقیر زمین

ایستاده بودم

بدون دست.....

                  و از تو می پرسیدم

کجا

رویاهایم

آرزوهایم

و باورهایم را

جا گذاشتی؟

                                      *************

وقتی که خم می شوی

به پایین

از ریسمان پوسیده ات

به اولین رهگذر

لبخند بزن

چرا که

معجزه ای در کا ر نیست

من باز نخواهم گشت....

                        **************

 

حیف

نا غافل

در خم هیچ کوچه ای

لبهای مرا

نبوسیدی

حتی

بر فنجان خالیت

من

لب

نسائیدم

تنها

به رویایی

ناپیدا

...دلباختم...

*******

امروز باد دستهایم را با خود آورد

ومن

با دو دست

چشمهایم را

پوشاندم

 وقتی که باز گردی

دیگر

آنها

تورا

نخواهند دید.............   بی تا

 

 

 

+   بی تا تابش ; ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱/٢٤

صادق هدایت

زنان به سه مرد نیاز دارتد...

مردی برای عشق ورزیدن...

مردی برای نیاز جنسی..

مردی برای آزردن...

اما مردان هنرمند می دانند با عهده دار شدن هر سه نقش می توان زنان را از دو نفر دیگر بی نیاز کرد.

                                                       جالب اینه: صادق هدایت

+   بی تا تابش ; ٩:٤۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱/٢٠

یک شعر تخمی

گیرم که روی یک خط راست هم راه رفتم

یا تمام آدمهایی که مرا دوست ندارند

عاشقم شدند

یا تو آمدی همانجا که همیشه رویایت می نشیند نشستی

و به من لبخند زدی

 

گیرم همه چیز درست شد

و ما دست به دست

زیر بارا ن قدم زدیم

و آخر قصه

لبهای ما در انتهاترین و زیباترین ترکیب بندی دنیا

به هم رسید...

 

گیرم هرگز به هم دروغ نگفته باشیم

یا دروغ نگوییم

 

گیرم فقط تو باشی و تو باشی و تو......

بازهم هیچ چیز از بطالت این دنیا کم نمی شود

یااز بلاهت این شعر تخمی  که من سرودم...

بازهم

تنهایی

این بشر دو پا

تا ناکجا ادامه خواهد داشت...........

 

 پی نوشت کاملا بی ربط: وقتی بکارتی بر باد رفت هر رقابتی فقط و فقط کثافته

پی نوشت 2 : من یه پادشاه می شناسم باور نمی کنین ؟ تلفنشو بهتون می دم

پی نوشت 3: دفعه بعد که یکی بگه من شبیه پسر خوشگلام از گوشاش آویزون می شم..

 

+   بی تا تابش ; ۱:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱/۱۸

شعر

تا باورم کند حادثه

دست بر نمی دارم از گریبانش...

اکنون

 خدا یان را

 با من کاری نیست

من

کودکم را

به تنها یی زاده ام

و تجربه اندوه را

به یک ساحل متروک

کشانده ام

دیگر گناه تازه

خلوتم را 

به تصویر وحشت ها نمی آمیزد

و حضور مداوم

رنج های لرزان

 به نگاهم

 

 راه نمی گشاید

من از بهت سپیده

بعد از شبی تاریک

که به انتظار مرگ نشسته ای

گذشته ام

و در تدفین خود

با تاجی از شکوفه

 گریسته ام

دیگر چیزی قلب مرا نمی لرزاند

مثل جغدی کور

پای آوار دیواری بلند

تا ابد

در ترانه ای غمناک

افسانه ای تاریک را می خوانم

و نمی ترسم

که میان دو لعنت ابدی

گرفتار بمانم

دیگر چه می توانم گفت؟

آیینه های سیاه

آیینه ها ی تکرار

آیینه های رسوا

و سرنوشت زمینی

عشقی که از آسمان افتاد...

اکنون

خدایان را

با من کاری نیست

من به انتظار می نشینم...

 

+   بی تا تابش ; ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱/۱٧

داستان دختری که بالاخره مادرش رو خورد

روباهه اصلا علاقه ای به قالب پنیر نداشت به همه مقدسات قسم میخورداز هر چی پنیره متنفره تو تمام طول این همه سالها هیچکی حرفشو باور نکردسرنوشت محتومش این بود که هر سال بره پایین اون درخت منحوس وایسته و خایه مالی کلاغ بد ترکیبو بکنه که خانم دهنشو با ز کنه و اون پنیر بد بو و مونده و بد مزه رو بندازه پایین ٬همیشه  خدا رو شاهد می گرفت که دو قدم جلوتر به اولین سطل آشغالی که می رسید ه اونو می انداخته  دور . دلش بیشتر از همه چیز ازاین پر بود که بین این همه پرنده چرا کلاغو انتخاب کردند ٬ اگه یه چیز خوشگلتر رو تر گل ور گل تر بود حداقل با  لاس زدن و تعریف کرد ن ازش یه حال و حولی به خودش می داد ٬ اصلا شاید یه جور دیگه با هم کنار می اومدند و سر نویسنده رو که می خواسته  کلاغه  رو آیینه عبرت بچه ها بکنه  شیره می مالیدند و با هم به یه جای دوری می رفتند و ....... اینجارو دقیقا نمی دونم چه اتفاقی  می افتادیعنی وقتی روباه و اون پرنده پرو پاچه دار به یه جای دور می رفتند روباهه اونو می خورد یا .......

 

نکته جالب اینه که اصلا چی شدکه من اینارو نوشتم؟ من می خواستم پروسه خورده شدن مادری توسط دخترش رو بنویسم. عنوان نوشته ام هم این بود: داستان دختری که بالاخره مادرش رو خورد .از نوشتن این موضوع ترسیدم به سه  دلیل که هیچکدومو نمی خوام بگم. 

و اما  بالاخره دلیل نوشتنم واز روباهه و کلاغه به داستان خورده شدن مادری توسط دخترش رسیدنم تو بودی .  صبح که از خونه بیرون می اومدم بهت فکر می کردم ٬ دیشب کلی با هم تلفنی صحبت کرده بودیم ٬ با همون گیجی و منگی و سادگی همیشگیت داشتی جریانی رو تعریف می کردی که طبق معمول صد در صد خودتو توش مقصر می دونستی .و من که از بچه گی می شنا ختمت نا خود آگاه دلم گرفت و فکر کردم چی شد که تو کتک خوره فیلمای فارسی شدی؟ یا بچه بده ؟ یا آیینه عبرت خواهر کوچیکه؟ ......یا اون روباهه که مجبور بود  همه عمر به خاطر چیزی که دوست نداره التماس کنه ٬ یا حتی با یک نگاه دیگه و شاید درستر اون کلاغه که نمونه اشتباه و خود فریفتگی واسه تمام بچه های کلاس دوم راهنماییه .....

از خاطر نمی برم هر وقت می خواستند مثالی از یه آدم بدبخت بزنند تورو مثال می زدند ٬ جالب اینجاست که در بیشتر مواقع خودتم اونجا نشسته بودی و با حرکات نا مفهوم سر حرفها رو تائید می کردی .مادرت به خواهر کوچیکه  می گفت: این دختر  با اینکه این همه با استعداد بود٬ درس نخوند ومجبور شدم تو سن کم عروسش کنم ٬ البته انتخاب خودش بود و بعد شروع به نفرین شوهر سابقت می کرد ..... و تمام زندگی تورو واسه هزارمین بار تعریف می کرد . اینکه دختر لجوجی بودی . اینکه لای کتابای درسیت همیشه شعر و رمان قایم می کردی که اونو گول بزنی . اینکه از وقتی یادش میاد تو عاشق این و اون می شدی ( اینجا با خنده اضافه می کرد : حتی عاشق کارگر پمپ بنزین بابات ). و اینکه چطوری عاشق شدی و ازدواج کردی و طلاق گرفتی . وقتی می خواست قسمت طلاقتو تعریف کنه بعضی چیزارو سانسور می کرد ( چون دونستنش واسه خواهر کوچیکه اصلا خوب نبود) اما من خوب میدونستم با اون شوهر عجیبت علت اصلی  طلاقت چی بود . خودت با چند جمله کوتاه و ساده  توضیح می دادی: اون  آدم قدرت از دست دادن و عوض کردن هیچی رو نداشت یکذره ریسک یا بلند پروازی  در وجودش نبود ٬حاضرم شرط ببندم تا آخر عمرش همین ماشین ٬ همین خونه و همین  لباسهاشو دونه به دونه نگه می داره و منم مثل همینام زنی برای تمام عمر . مهم نیست چی باشم چاق ٬لاغر٬زشت ٬ بفهمم یا نفهمم ٬ بنویسم٬ نقاشی کنم ٬فکر داشته باشم یااحمق باشم . من مثل همین شورلت طلایی رنگم ٬ دوستم داره با روش خودش .روی طاقچه گذاشتم  تا هروقت  دلش بخواد ورم  داره و  به عنوان زنش نشونم بده و با همون ریخت یکنواخت به زندگیش ادامه بده. بعد از طلاقت وقتی با همون شورلت دم خونه پدر مادرت کشیک می دادو گریه می کردو می گفت : عاشقته تو زهر خندی می زدی و اینم دلیلی واسه حرفات می آوردی :دوستم نداره قدرت از دست دادن و عوض کردن در وجودش نیست . 

راست می گفتی .خیلی خیلی بعد حرفات به من و بعضی دیگه از دوستای نزدیکت ثابت شد . وقتی تو خیابون شهر کوچیکمون این آدموبا همون شورلت همون ریش بزی و همو ن کاکلهای عهد دقیانوس می دیدیم می فهمیدیم تو چی می گفتی.(گرچه دلایلت اصلا واسه دیگران قابل قبول نبود).

خواهر کوچیکه دکتر    شد و زندگی و سرو سامونی بهم زد در حالی که ندانسته همشو مدیون تو بود . چون تو همیشه بودی ٬تا با انگشت نشونت بدن و مثالت بزنند و مثل لو لو سر خرمن از تو بترسوننش . و عجیب سکوت تو بود . تو در سکوت کار می کردی . نقاشی می کردی . می نوشتی . و ..... عاشق می شدی .

عاشقیت تو هم داستانی داره که گفتنش خالی از لطف نیست . دلیلت واسه انتخاب طرفت همیشه خنده دار بود مثلا یک جفت کفش. یا یک ساعت مچی . یا یک حرکتی که به نظرت احمقانه و خنده دار بود. مدت عاشقیاتم معمولا کوتاه بود ٬ در تمام مدت با طرفت اونقدر  مهربون و دلباخته رفتار می کردی که   اون فکر می کرد دیگه آخریشه و جالبتر اینکه همه اونا بدون استثناء ازت خواستگاری می کردند بدون اینکه تو کوچکترین تلاشی برای اینکار کرده باشی.

و بعد یکروز صبح بیدار می شدی و متوجه می شدی دیگه عاشق نیستی اصلا عاشق نیستی و راه هرگونه ارتباطو می بستی و دیگه هیچوقت به هیچ عنوان به طرف اون کسی که برات تموم شده بود بر نمی گشتی . حرفتم این بود که آدم تفی رو که روی زمین می اندازه که دوباره تو دهنش نمی ذاره!!!! و به همین ترتیب بهترین و ناب ترین موقعیتهای زندگیتو باختی...(البته به نظر مادرت که تو تمام این سالها اون انگشت به خصوصش به طرف تو نشونه بود.)

بله دیشب بود ٬ که تو جریانی رو تعریف می کردی که بی اندازه دچار عذاب وجدانت کرده بود و اون این بود که که هر شب  توی خواب می بینی  تصمیم گرفتی مادرتو بخوری .روش خوردن اونوبا تمام جزئیات توضیح می دادی (از ذکر این جزئیات به دلایل معلوم خودداری می کنم) ٬ وبرای من قسم می خوردی که مادرتو از همه دنیا بیشتر دوست داری و گریه می کردی...

هرچی دلایل بیشتری واسه عشق به مادرت می آوردی من بیشتر پی می بردم که اون بچه بده درونت تورو چقدر وحشتناک له کرده و داره کم کم طغیان می کنه.

و در انتها:

من مطمئنم عزیزم توبالاخره مادرتو می خوری (با همون ظرایف هنرمندانه ای که  تو خواب دیدی )و  بیشتر از همیشه درس عبرت دیگران می شی و همونقدر در این جریان بیگناهی که در تمام جریانات زندگیت بودی . زندگی تو جامعه ای که هرگز نمی فهمه مهربونترین و حساس ترین آدم دنیا چطوری مادرشو خورد.فقط حیف که اون موقع مادرت نیست که با اشارات مختلف عاقبت بد خورده شدن خودشو توسط تورو  واسه خواهر کوچیکه تعریف کنه تا درس عبرتی بشه واسه اون که مبادا به تقلید ازتو اونم تصمیم بگیره  پدرتونو  بخوره. ........ بی تا

+   بی تا تابش ; ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱/۱٥

به همین سادگی

جنگل جای ساده ای است


صبح به صبح تمرین های ریاضی را با دو تا هویج باید داد خرگوش برایت حل کند


پشت بندش از روباه جاکش گول خورد

آخر هم باید رفت پیش جغد دانا تا کمی آرامش بگیری.

همین.

+   بی تا تابش ; ۱:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱/۱٤

ماندن در وضعیت بهتر

اگه دقت کنی تا آخر راه چیزی نمونده .......کافیه نفس نکشی.......

 

مرد عجیبی هستی . خالق رمان مشهور بالهای مگسی  بودایی .....زهره عاشقته . نمی دونم چرا زهره آنا نیست . لابد دلش نمی خواد باشه . گرچه آنا بودن یا نانا بودن جزء بدون تغییر زندگی روشنفکریه . ولی خب زهره فقط زهره است . با همون ریخت عوضی و مسخره که هروقت مفش آویزون  می شه با کنار روسری یا پایین   تی شرتش اونو پاک می کنه . زهره سر چهاررا می ایسته .لبخند نمی زنه .بیشتر تو حال خودشه . به تو فکر می کنه . گاهی خودشو می خارونه . گاهی هم دستشو سایبون چشماش می کنه که درست ببینه ماشینی میاد یا نه . دست راستش تو آفتاب سوخته . دست چپش همیشه تو جیبشه واسه همین سفیدتره . سوار ماشین که می شه فقط از تو حرف می زنه . به اسم مستعار آقای * ر * ازت تعریف می کنه . هیچکس رمان بالهای مگسی بودا رو نخونده . اما اصلا این موضوع مهم نیست . وقتی اون دستشو که سفیدتر ه روی شونه راننده می ذاره به نظر می رسه یه دوره جدی تری از بازی شروع شده فورا  راننده یه دستشو روی رونش می ذاره و شروع می کنه به فشار دادن گاهی هم این اتفاق رو سینه هاش می افته . واسه زهره اینام مهم نیست آخه به طور  خیلی جدی زهره آنا نیست فاقد تمام عشوه گری های لازمه آنا بودنه . این لحظه واسه زهره وحشتناک مهمه لحظه گذاشتن دستش رو شونه هر مردی . تمام مردها ساده ترین واکنشونشون مالیدنشه . جز تو ..تو دستشو کنار می زنی . زهره می خنده . بهت نگاه می کنه و میگه : دستمو کنار می زنی تا پرستو ها رو شونه ات لونه بزارن؟ از اینکه مردای دیگه به فکر لونه پرستوها رو شونه هاشون نیستند اصلا تعجب نمی کنه آخه اونا که رمان بالهای مگسی بودا رو ننوشتند!!!!!!!!!  و درست به همین دلیل زهره عاشقشون نیست ...این امتحانی است  تکراری واسه خودش   برای دلیل  عشقش به تو .هیچ نری هیچوقت نمی فهمه و نخواهد فهمید که زن چاق و سفید سر اتوبان که قیمته یه راهش تا ته اتوبان ...... تومنه چه قلب بزرگ و چه مغز بزرگتری داره..

                                               پایان

پ.ن.۱.  هنر مندها  یا نویسنده های روشنفکر مخصوصا اونایی که رمانهایی مربوط به مگسها یا بالها یا بوداها رو می نویسندیا به نوعی هنرشون وابسته به این سه عنصر ه روزیشون از پایین تنه زهره می رسه.

 

....۲. اگه آنا بود وضعیت کاملا فرق می کرد .

....۳. اگه آنا بود فقط ریخت ماجرا عوض می شد.

....۴.هرگونه تشابه اسمی اصلا تصادفی نیست.

.....۵.فحش بدید . تا نفس دارید. 

راستی در صورت برخورد نزدیک با زهره حتما از کاندوم استفاده کنید.                                   

+   بی تا تابش ; ٥:۱٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱/۱۱

یک داستان درباره ارتباط یک سقوط با ماهی خانم و پیتزای QUATROFORMAGGI

 

یک:

 احساس عجیبیه کاملا بی حس بودن. مثل بی وزنی می مونه یک   نوع معلق بودن تو فضا. مثل زندگی کردن تو یه مه غلیظ. بی هیچ رویایی .بی هیچ آرزویی.و بی هیچ عشقی.

دو:

وقتی کمر بندمو می بندم تصمیم جدی دارم تمام طول پرواز رو بخوابم . خسته ام. خیلی.به بغل دستیم اصلا نگا نمی کنم. می ترسم مجبور بشم حرف بزنم. چشمامو که می بندم آخرین جمله تو بلندگو داره یه چیزی راجب مسافرین کثیر السفر می گه.با تکونای شدید هواپیما بیدار می شم.صدای گریه و صلوات و جیغای بدون وقفه زنی میاد. فکر می کنم انگار تموم شد. دوباره چشمامو می بندم. خلبان سعی می کنه مسافرارو آروم کنه. مهماندارای دستپاچه دور خودشون می چرخن. فقط چند دقیقه طول می کشه . دوباره همه جا  ساکت می شه. می خوابم.

سه:

خواب می بینم یه مرغ دریایی ماهی خانمو از تو تنگش می خواد شکار کنه. خواب می بینم دنبال یه آدمی به اسم نیکان می گردم. خواب می بینم ف دستش تو دست هیولاست.

چهار:

غذارو که سرو می کنن . تازه به صندلی بغلم نگا می کنم. ازم می پرسه :شما نترسیدین؟ می گم چرا خیلی. چشماش سبزه و پوستش برنزه . اونطوری که من دوست دارم. کف دستاشو به طرفم می گیره .فکر می کنم یه بازیه؟ می گه: ترس واقعی وقتیه که عرق کنی من کف دستم عرق نشسته بود . خیره به کف دستش نگا می کنم .اثری از هیچی نمی بینم. فکر می کنم خدایا این دیگه چه جور بازی احمقانه ایه. الکی سرمو تکون می دم. می گه: چطور نترسیدین؟ مثل احمقا بهش زل می زنم .می گه من چتر بازم. ولی ترسیدم. اینقدر ترسیدم که خیس شدم. خنده ام می گیره . از مفهوم خیس شدن . دوباره می پرسه چطور نترسیدین؟ دلم می خواد تکرار کنم ترسیدم و قال قضیه رو بکنم .اما گذشتن از دست انداختن دو تا چشم سبز که ته نگاهشون پر از تعجب و تحسین نسبت به منه خیلی سخته. می گم  این بهترین نوع مرگه سریع و آنی فقط چند دقیقه طول می کشه. می گه شما یا حیلی ناامیدین یا خیلی شجاع . دلم می خواد شجاع باشم. دلم می خواد در کنار این آدم با دندونای ردیف و سفید تو ی زمینه به این قشنگی قهوه ای رنگ کاملا شجاع ترین زن روی زمین باشم. دلم می خواد بهش بگم نترس کوچولو من هستم. اما می گم شما نمی ترسین چترتون باز نشه؟ ( اصلا نمی دونم چرا این سوالو می پرسم و  چطوری می خوام به موضوع ربطش بدم)می گه چرا تقریبا هر دفعه که می پرم. با تعجب نگاش می کنم. به نظرم کاملا ابله میاد. می پرسم پس چرا می پری؟ کاملا حوصله ام سر رفته جذابیت کنتراست رنگها برام از بین رفته یه داستان طولانی راجب ترس از ارتفاع و روبه رو شدن با ترساش می گه. می پرسه: اگه چترم باز نشه باید چیکار کنم؟ می گم از بقیه راه لذت ببر.می خوابم.

چهار و نیم:

تو تاکسی به حرفش فکر می کنم...یا شما نا امیدین یا خیلی شجاع.

پنج: 

به ف می گم من هیچکدوم نیستم . من بی تفاوتم. تو یه پیتزا فروشی تو ظفر نشستیم. ف می گه این پیتزا چهار نوع پنیر داره. اینو به دوستش می گه. دوستش داره به من نیگا می کنه وهی کله اشو با تاسف تکون می ده یعنی من خیلی خرابه اوضام.

همه چیزو تو دنیا که بفهمم اینو نمی فهمم که چطور ف می تونه یه تیکه پیتزارو بدون ریختن محلفات آویزونش از روش بخوره . من که گند می زنم. دوستش پیتزارو تو بشقاب با کارد و چنگال می خوره  . به ف نگا می کنم . می گم: من یه بی تفاوت پلشتم. ف می خنده. من نمی خندم. می خوام بالا بیارم. 

شش:

تصمیم جدی دارم امشب ماهی خانمو از دست مرغ دریایی نجات بدم

تصمیم جدی دارم با فولکس سبز بابام آقا برنزه رو ببرم یه سفر دریایی هوایی زمینی و حتی فضایی.

تصمیم جدی دارم تا جایی که می تونم این قسمت خوابو کشش بدم.

آخرش:

ف می گه آدم این قسمت رو که می خونه می بینه زیادم بی تفاوت نیستی .

من می خندم.

ف فرت و فرت سیگار می کشه .

ف می خنده.

من فرت فرت سیگار می کشم.

همین.

 

 

+   بی تا تابش ; ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱/٩

هزار و یکمی

ف نگام می کنه و می خنده. بهش می گم به چی فکر می کنی به اینکه دارم چه بلایی سر خودم میارم؟ پشت فرمون گیجه گیجم. می گه نه به اینکه آخرش چی می شه . می گم آخرش معلومه من گره گوار سامسا هستم با یه سیب که تو پشتش عفونت کرده این آخرشه .ف دوباره می خنده داره دنبال یه چیزی تو کیفش می گرده پیداش نمی کنه .شیشه های ماشینو می دم پایین همه شونو .سردی هوا که تو صورتم می زنه صدای ف رو می شنوم که تو صدای باد گم می شه .انگار می گه گره گوار عزیز اینکه اولشه. پامو بیشتر رو پدال فشار می دم .فکر کنم معتاد شدم. بعد از هزار تا سیگار امشب دلم سیگار هزار یکمی رو می خواد.

یک پی نوشت با ارتباط: یه آدم نمی تونه چون یه پورشه رنگ تاکسی بابای وحیده داره هر گه ای می خواد  بخوره. من اثباتش می کنم.

+   بی تا تابش ; ۱:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱/۳

 

من گم شده بودم،
وقتی تو را در راه لاریسا دیدم.
- جاده‌ای که از سروی آغاز می‌شود،
و به سروی دیگر پایان می‌یابد-.
تو گمان کردی من مرد راهم
عاشقم شدی.
اما من مرد راه نبودم

وقتی تو را در راه لاریسا دیدم،

من گم شده بودم.

                                                     

+   بی تا تابش ; ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱/۱

من یه فیل تو تاریکی هستم...

می خوام منو بشناسه. اما اینو نمی خوام  که واسه این شناخت کمکش کنیم . اینبار نه. من  یه فیل تو تاریکی هستم. اجازه می دم لمسم کنه  ذره به ذره وجودمو با انگشتاش لمس کنه  .  تو تاریکی دست بکشه رو تنم. گرم و سرد شدن بدنمو روی پوستش  احساس  کنه. وقتی دستشو لابه لای موهام می چرخونه و نفسش توی صورتم می پیچه هنوز نمی دونه چقدر مونده تا بفهمه من کی هستم. این جریان تو زندگیم باید از جزء به کل برسه .نمی خوام نوشته هامو ببینه. یا نقاشی هامو . یا اصلا بدونه من کیم و چیکاره ام. نمی خوام با نبوغم تخت تاثیرش قرار بدم یا با عشوه ها زنانه و حتی ظاهرم. می خوام فقط با جستجو تو یه تاریکی بی نهایت بهم نزدیک بشه اینقدر نزدیک که دیگه نیازی به حرف زدن نداشته باشیم. می خوام به سادگیم از ساده ترین راه برسه به کودکی که در من زنگی می کنه .می خوام بهش ثابت کنم همه اداهای بشر واسه رسیدن به یه جاست و این اصلا بد نیست و می شه از اونجا شروع کرد و بقیه راه رو طی کرد . نمی دونم می تونم اینکار رو بکنم یعنی یه فیل تو تاریکی باشم واسه آدمی که فعلا یک کمی به نظرم با بقیه آدما فرق می کنه...

معنی تحت و الفظی نوشته های بالا از نظر فاطمه خانم (همان که سگ خورد) بعد از کشیدن یک خمیازه طولانی.

چرا به جای اینهمه پیچوندن نمی نویسی می خوام با یکی  sex   داشته باشم   که یه لغتم خرج بیچاره نکنم . در اصل این چیزی که تو نوشتی یعنی استثمار جنسی یه آدم دیگه بدون صرف هزینه وقت واحساس و بعد به بهانه اینکه آقاهه چرا خانم  فیله رو تو تاریکی نشناخت ولش کنی به امان خدا وجدانتم آسوده باشه.. با خمیازه دوم فاطمه خانم رفت که بخوابه اما من همچنان  بهتناک به این فکر می کنم  که چقدر بعضی از فاطمه خانم ها از فلسفه و منطق و انسان شناسی  مولوی دورند و اصلا نمی فهمند که هر کسی از ذن خود شد یار من یعنی چی؟  و فقط به فکر چیزهای ظاهری این بشر دو پا هستند.

خدا رو شکر که من  نه اصلا شباهتی به فاطمه خانم دارم  و نه توجه ای به حرفاش و فقط غرق این تفکرم که  این نظریه می تونه سر آغاز یک مکتب نو در روابط انسانی باشه؟

و کلا این فاطمه حال نوشتن بقیه مطلب رو از من گرفت . اما توجه داشته باشین این تئوری همنجا ثبت می شه  حق  کپی رایت داره و تو روح هرکی که بی اجازه نویسنده بخواد جایی چاپش کنه یا عملی پیاده اش کنه. حالا خود دانید......بی     تا

 

+   بی تا تابش ; ۳:٠۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/٢٩

 

خدایا بیا با هم تو خیابون قدم بزنیم

بارون از تو

سیگار از من

+   بی تا تابش ; ۱:۱۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/٢٩

DONT CRY LADY SUZI DONT CRY

سوزانو می تونه واسه تو چیکار کنه؟ وقتی اینهمه ازت دوره و تو تو  ساحل گوا تمرگیدی  داری  علف دود می کنی. اون که   آونجا نیست که  بگه چشات چرا این حالتیه و تو لباتو بچسبونی رو لباش دستتو پنجه کنی تو یکی از دستاش هی ماچش کنی بگی خفه ..بعد واست داستان کا بوسا شو تعریف کنه و  اون یکی کابوس   آخری که از همه بدتره. و اون یکی دیگه که همش تکرار می شه و توش یه خونه است بی در که فقط از پنجره می شه رفت توش  و این پنجره بسکه بالاست و سخته ازش وارد شدن سوزانو حیوونی می گذره از خیر خونه به اون خوشگلی .  همیشه وقتی  به اینجا می رسه  تو یه خفه دیگه می گی هردو تا دستشو می گیری می خوابونیش رو زمین. گردنشو بو می کنی . زیر گوشاشو و موهاشو .  اشک تو چشایه سوزانو پر می شه می خواد تعریفایی رو که shose فروش محله از پاهای بی نقصش کرده رو واسه تو تعریف کنه که بشه واسه جفتتون خاطره که تو  می گی سوزی و این سوزی رو  رو با یه حالی می گی که قلب LADY SUZANO از خوشی میاد تو دهنشو و لپشو می چسبونه به لپات و می خواد بگه دوستت داره. نمی دونم می گه یا نه اما فرقی نمی کنه چون تو نیستی و یه جایی هستی که یه بابمو رو مثل یه موز داری پوست می کنی و مثل یه بستنی قیفی لیس می زنی .

می خوام یه چیزی رو برات فاش کنم جاناتان یه راز که فقط من یعنی نگاره نویس سوزانو ازش با خبرم.

سوزانو به فکر هیچی نیست به جز انتقام از خونه های بی در و واسه همین تو شهرداری ثبت نام کرده واسه کمکهای بلا عوض آدما به دیوارا که نقش بیلو بازی کنه واسه خراب کردن و نه آباد کردن( خوب دقت کن چون این سر نوشتته ) حتما می گی سوزانو یه FAMELE OGHDEIE بیش نیست اما اگه خود تو بودی چه خاک دیگه ای می کردی با دو تا چشمی که دیگه چشم نیست و نگاهشون به سمت پایین سرازیره و تو رو دیگه نمی خواد؟

این نوشته  یه اشاره ای  هم به چارلی داره  ( گرچه این اشاره محسوس نیست)که  تو خونه نشسته داره با همه دخترای عالم لاس تلفنی می زنه و سر و کارش با هیچ بستنی قیفی نیست شاید نزدیک به ده ساله و اصلا سوزانو رو نمی شناسه.

خسته ام. من . سوزانو هم خسته است. اگه کسی نوشته ای از این چرت تر نوشته یا خونده لینک بده. و یا حتی نوشته ای از این دردناکتر .

و  آخرین نکته جالب اینه که اصلا این نگاره تقدیم نمی شه به جاناتان یا چارلی که مستقیم پیشکش مادر بزرگ نگاره نویس می شه که سیگار کشیدنو بهش یاد داد .

+   بی تا تابش ; ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/٢۱

روایت خودمون

(چطور نفس بکشم تو شهری که تو توش نفس نمی کشی؟ به من یاد بده بعد پرواز کن) 

با خودم می گم همین الانه که پرواز کنی....دستات از پهلوهات جدا می شه...آهسته به سمت بالا میره ....با خودم می گم همین الانه که پرواز کنه.........  

 

من دستاتو جمع می کنم ...من پاهاتو جمع می کنم....من قسم می خورم دیگه نذارم واست اتفاقی بیافته ....به چشمات نگاه می کنم..چشمات گریه می کنن . مثل یه عضو جدا زندگی گرده از تو گریه می کنن...مثل یه آدم دیگه که اسمشون چشمه گریه می کنن...قطره های درشت اشک تو فضای معلق رو زمین سرد بی عشقی می خوره......گونه هات مردن...

یکی می پرسه دنبال چی می گردی؟

یکی می گه : می خوای بغلش کنی؟

یکی دیگه غیر از اون دو تای قبلی می خنده..

آخری یه گوشه تاریک به دیوار روبرو زل زده..

من با صدای بلند می گم :از قصه من برید بیرون ...صدای زنگ در میاد.

 

زنگ خونه ما حقیقت عجیبیه. از اون زنگایی که جدا از خونه تو کوچه یه گوشه ای آویزونه . تو همیشه می خندیدی و می گفتی مثل ما که آویزونیم ....صدای زنگ تو حیاط خالی می پیچه ...  من منتظرتم . درو باز می کنم و نگات می کنم. دستات تو جیباته انگار با انگشت محتویات جیبتو نوازش می کنی انگار می خوای با این نوازش پوست تن منو نوازش کنی .من حس می کنم و تنم مور مور می شه . می لرزم.

 

آدم زل زده می گه : تو هیچوقت تحمل رفتنشو نداشتی واسه همین کشتیش.

- سومی می گه: آدم که پرواز نمی کنه . آدما یا راه می رن یا می دون .

یکی می گه : ساکت صداتون اذیتش می کنه ...حالا باز باید بره قرص بخوره.

من می گم : چرا می لنگه ؟ تا حالا ندیده بودم که بلنگه....

 

همیشه درو که باز می کنم بوی اقاقی می یاد . بعد یه جور بوی کپک زدگی با رنگ سبز . می شه رنگ سبز بو رو هم حس کرد . اسمشو گذاشتیم سفسطه رنگهای بویی. بهم می گی من عاشقتم . بهم می گی من چیزی به جز عشق نیستم. به طرفم خم می شی .منو می بوسی. اسمشو گذاشتم : بوسه های زعفرانی .....

دومی می گه: کوچه باغ...کوچه های تنگ قدیمی...بوی اقاقی...آقای لنگان ماچ بده .........گریه کردن .........خسته نشدی ؟ برو بمیر دیگه ..

زل زده می گه: بمیره؟ مگه می تونه ؟ مردن یه جور عرضه می خواد که نداره گیر سه پیچه تو نوستالژی من در آوری احمقانه اش.

من می گم: مارکز می گه زندگی اون چیزی نیست که واقعا اتفاق افتاده ..زندگی اون چیزیه که روایتش می کنیم.....

صدای خنده بدی تو تاریکی میاد.....زل زده است که از خنده دیگه یادش رفته باید زل بزنه.

 

تو روایت من از تو ما راه می ریم تو کوچه پس کوچه هایی که بوی اقای ها آدمو دیوونه می کنه

تو روایت من از تو تو یه کمی می لنگی یه لنجور لنگیدن نامحسوس که سعی می کنی پنهانش کنی

تو روایت من از تو.. ما اینقدر عاشقیم که تو سینما یواشکی دست همو فشار می دیم

تو روایت من از تو ..گریه هست ...خنده هست.....بوسه هست

من عاشقه روایت خودمونم. عاشق زندگی کردنمون . عاشقه روزی که تو بال در آوردی پرواز کردی....

چه خوبه روایت بستنی خوردن با تو زیر برف

چه خوبه  روایت بوسیدنت و دنبا ل بوی کاج تنت گشتن.

چه خوبه  روایت دیوونه بودن و دیوونه موندن

چه خوبه  روایت قصه های نیمه تمومه سرکاری

- یکی می گه: چه خوبه تو خفه شی

- من می گم : چه خوبه من خفه شم..........

-زل زده می گه: تموش کن زودتر سرو ته اشو هم بیار

- سومی می گه: ولش کن چیکارش داری؟

زل زده  می گه: سر و ته اشو هم بیار بیا با هم زل بزنیم

من می گم: زل بزنیم؟

 

تو بال در آوردی و پرواز کردی. اما از اون بالا  تالاپ خوردی زمینو مردی . من تیکه هاتو جمع کردم ..رفتم قبرستون خاک کردم ....دستات پاهات و چشمات که جدا از خودت اشک می ریختن ........ همین. می خوام برم تو تاریکی زل بزنم به دیوار روبرو ...........شرمنده..

 

 

 

 

+   بی تا تابش ; ۱:٠٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/۱٥

لینکدونی

بعضی از دوستام که برام خیلی عزیزن از من خواستن بذارمشون تو لیکدونیم. اگه اینکارو نمی کنم علتش اینه که این لینکدونی یه جور قبرستونه . قبرستونی از آدمایی که به خاطر نوشته هاشون دیگه نیستن. شماها که هستین رو نمی تونم تو اونجا چال کنم فقط همینه.

+   بی تا تابش ; ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/٢۸

کابوس در کابوس

دست بر پیشانی می گذاری و  و آنرامی فشاری .تلاش  می کنی از  فضای وهم آلودی که تو را به درون می کشد بیرون بیایی٬ ٬به دنبال چیزی که عطش بی پایانت را فرو بنشاند در تاریکی می چرخی٬ بی اختیار دوباره فرو می روی و کابوس ادامه می یابد...

خواب می بینی مرده ای . فشار و سنگینی مرگت  را روی سینه حس می کنی به انتظار هیچ چیز  نیستی(نمی توانی باشی) ٬  باید لحظه به لحظه به گذر زمان آویزان شوی ... مفهوم هیچ در ذهنت بزرگ و بزرگتر می شود می خواهی بترکی ٬ می ترکی .بیدار می شوی.

چشم که می گشایی آنجا ایستاده با لیوانی در دست ٬ نگاهت می کند٬  می دانی که می داند ٬ دوباره کابوس دیده ای ٬ می خواهی از لیوان آب بنوشی ٬ نمی توانی ٬ به شکم می خوابی و هق هق گریه ات را در بالشت فرو می نشانی...

همیشه همینطور است . نمی دانی که چند روز و چند سال و چند هفته است که  کابوس تکرار می شود ٬  بیدار که می شوی ٬ متنفر از زمان به انتظار مرگ ٬ تا صبح بیدار می مانی.

سیگار را که می گیرانی از بوی علف معطر ونمناک ٬ به خلسه می روی ٬ اینبار کابوسی نیست٬ تنها توهم  علفزاری بی انتهاست ٬خش خش آرام برگها به د ست باد  صدای جو یبار و بوی گس خرمالوها ٬ چشم که می گشایی هنوز آنجاست٬ سیگار روشن را  کنار می گذاری ٬ بر او دست می سایی به ساقهای  لاغرش ٬ به شکم سفت و  فرورفته اش٬ به چشمهایش٬ او را به سینه می فشاری٬عشق می ورزی . عشق می ورزید.

صبح به به لیوان چایی  دست نمی زنی ٬ حضور آشفته اش را در اطرافت حس می کنی٬ صدای لخ لخ رفت و آمد صبحگاهیش  را می شنوی٬ به مستراح می روی ٬ بالا می آوری.

گوش به در چسبانده .انگار او را می بینی که اندکی خم شده ٬.صبر می کنی.   در را می گشایی ٬ هیچکس نیست .می خندی ٬ با صدای بلند قهقهه می زنی ....

او را در اتاقک کوچک و تاریک زیر پله ها  می یابی ٬ به تاریکی زل می زنی ٬ می خواهی مطمئن شوی .هیکل مچاله شده اش بر زمین افتاده . ناخنهایش را می جود. نمی بینی ٬ می دانی . در را قفل می کنی .

به اتاقت می شتابی ٬ به درون می روی ٬ کشوی سمت چپ را که باز می کنی ٬همه چیزمر تب  آنجاست ٬ با عجله سیگار را  خالی می کنی ٬ می ترسی ٬ وحشتزده آنرا پر می کنی ٬ سه بار کبریت خاموش می شود(همیشه) ٬ وقتی آنرا روشن می کنی ٬ دو پک که می زنی ٬ صدایش را می شنوی٬ آواز می خواند ٬ به خاطر نمی آوری که در اتاقک را قفل کردی(نمی خواهی که به خاطر بیآوری) ٬ به انتظار  آوای   گامها٬ به در خیره می شوی٬ می آید. از انگشتهایش خون می چکد. می خندد. می خندی .دوباره عشق می ورزید........................................ ..بی تا

 

+   بی تا تابش ; ۱:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/٢٥

یک عاشقانه اسیدی

آغاز رویا:

:  روی سن واسه من دست تکون می د ی دامنمو  می گیرم و زانو هامو یه کم خم می کنم . تو  به من لبخند می زنی و من می چرخم  و ازتو  دور می شم  .....سه تا آدمک در اطرافم می رقصند و قطاری سوت کشان از کنارم می گذره ....تو عاشق منی؟

 

 

رقاصه- من می رقصم و منتظرم

مرد- باید یه اتفاقی بیافته ......

رقاصه- من زنده ام

مرد- با این قطار کجا می ری؟

رقاصه- این قطار به هیچ جا می ره ..با من می یای؟

مرد- هیچ جا کجاست ؟

رقاصه- هیچ جا یه بن بسته ..با دیوارایه  بلند و  یه انتهایه تاریک ...با من میای؟

مرد- میام ..اما اول باید جورابای پشمی امو بپوشم کف پاهام یخ زده...

رقاصه- مردی با جورابای پشمی به سوی هیچ جا ..یه کم خنده داره ..ولی بیا.

مرد- کی را ه می افتیم؟

رقاصه- وقتی قطار برگرده

مرد- سردمه ...تبخالم زدم ....تب دارم

رقاصه- .......

مرد- دستتو بده به من زود باش ...دستتو بده به من..

رقاصه- تو نمی تونی دست منو بگیری.. من فقط می تونم زانوهامو واسه تو خم کنم  ..

مرد- حس خوبی ندارم....اصلا حس خوبی ندارم.... فکر می کنم شاید تو هم یکی خوابامی

رقاصه- من یه خواب نیستم-

مرد- پس دستتو بده به من..

رقاصه- تو خوابات چی می گذره؟

مرد- تو خوابام قطاری نیست ...ولی ریل هست...ریلا سردن و من کف پاهام یخ می زنه .. پر از صدایه سوته قطار بدون قطار و آدمکایی که بدون هیچ عقل و منطقی می رقصند...مسخره نیست؟ وای چقدر تب دارم...

رقاصه- هیچ جا همچین جاییه یه جایی با علامتها و نشانه ها ..یه جایی که هر چیزی فقط یه تصویر مبهم از خودشه ..می فهمی؟

مرد- نمی فهمم.....

رقاصه - یعنی مثلا  من تصویری از عشق توام که با آدمکام و قطارم زندگی می کنم

مرد- پس منو ببوس

مرد- پس منو دوست داشته باش

مرد- پس بامن بمون ....بذار من برم سرکار و تو واسم غذا درست کن...و برام  بچه بیار .....اصلا فراموش کن یه رقاصه ای....

رقاصه- .......

مرد- باشه ؟ قبول می کنی ؟

رقاصه -.....

مرد-تو .....تو همه چیز منی....تو یه کل از زندگی منی

رقاصه- من یه جزئ کوچیک از زندگی تکراری تو ام

مرد- خسته ام

رقاصه -بخواب

مرد - تو رویای منی .. تو عشق منی ....تو شادی بزرگ منی

رقاصه - بخواب ..

مرد- قطار اومدبیدارم نکن ....

رقاصه-.........

مرد- ...............سرم داره می ترکه.....

مرد- جورابام ..جورابای پشمیم....

مرد-تو رو آتیش زدن...یادت مید؟ دستاتو و لبات سوخت.......یادت نیست؟

مرد- دارم می میرم یکی نیست یه لیوان آب دست من بده؟.........................

رقاصه -..................

مرد-................چقدر سرده.....

رقاصه -من شروع خوبی نداشتم

من پایان خوبی نداشتم

 من از آدمکا متنفرم

من عروسک نیستم

من رویای  هیچکس نیستم

(صدای سوت قطار )( سه تا آدمک که رقص کنان  از راه می رسند)

رقاصه-  ..یه سنجاق کوچولو پشت دامنم وصله می خوام بازش کنین

۳-(آدمکا سنجاق رو با ز می کنن ...رقاصه  درون قطار می نشینه ) 

قطار

ادمکا

تنهایی

مرگ

عشق وامانده

خوابا ی من

خوابای تو

خاطره هامون...............................................................................................................

 

پایان رویا

 

 

 

+   بی تا تابش ; ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/٢۳

یک ماکرو سولفات هذیانی

smell your skin.....

از الف به راوی:

آقای راوی به صفحه آخر که برسید ..عکس را می بینید . من آنجا دراز کشیدم با پاهای استخوانی -به پشت خوابیده - قوز کرده - دستها آویزان....شما مرا بر می گردانید بر ناز بالشتی تکیه می دهید -مرا می بوسید.

از الف به الف:

من راز کلمات را می دانم . راز روزهای پشت داده به هم را . من قانون تصویرهای گچی را می دانم . چشمهای من زیر لایه سنگین پلکهایم می سوزد . نمی  خواهم نگاهم را حفظ کنم . می خواهم فریب بخورم.

 

از الف به هیچکس:

امروز خوشحالم . در خیابان جنازه هایی با  پاهای کوچک عروسکی به آهنگ والسی می رقصیدند. من از پنجره به بیرون خم شده بودم -جنازه ها را می شماردم  ..یازده جنازه ...فردا باز هم آگهی ها را خواهم خواند.....

از س(نام مستعار الف ) به راوی: (یک رویا)

مرا می شناسید؟ مرا نمی شناسید؟    بهتر است مرا نشناسید می خواهم غافلگیرتان کنم ...

چشم  که بر  تاریکی بدوزید ..... من شمارا می ربایم . شما را از خودتان جدا می کنم . دستهایتان را اگر جلوتر بیاورید .. مرا لمس خواهید کرد..... خودم را فدای شما می کنم ...برای شما می میرم....

 

دوباره از الف به راوی:

هر روز از پنجره شما را می بینم که بر می خیزید. با خزیدنی گیج بطری ها را بر می دارید و قاشقهای چوبی و ردیف شیشه های سپید قرص را . در تاریک روشنای اول صبح به راست و به چپ می چرخید . راوی عزیزم اتاقهای طبقه بالای خانه ما از دم صبح نور گیرند . آنجا آفتاب گیر و زیباست . به در خانه که کمی فشار بیاورید رشته های نور بر فرشچه دم در می تابد. در را که ببندید قسم می می خورم هیچ پریزادی آواز نمی خواند.

 

به همان :

دیروز بالاخره آمدید. من در گوشه ملحفه ها پنهان شده بودم .  شمعها خیلی بیش از نیمه سوخته بودند .روبانهای قرمز سینه ام را می فشردند . ( قبل از آن برای من نوشته بودید : دوستم دارید)در ظلمات کورمال کورمال به سمت من آمدید(شمعها خاموش شده بودند). صدای نفستان را می شنیدم . از ترس می لرزیدید . آهسته گفتید : تو مال من هستی . من قبول کردم و تکرار کردم : من مال تو هستم . نزدیک که شدید کتابچه را دیدید. آنرا ورق زدید . من آنجا بودم .درست صفحه آخر با پاهای استخوانی .......

از راوی به الف :

کلیدها را برداشته ام نقطه شب باز می گردم نقطه نمی خواهم بیش از این بنویسم ویرگول تنها بدان امشب وسواس رقت انگیزی در بوسیدن تو خواهم داشت نقطه اکنون من نیز راز کلمات را می دانم نقطه....... تمام

پس نوشت: خلاقیتهای بی اصول پیامدهای سنگینی در زندگی انسانی و شخصی یک فرد دارند.

+   بی تا تابش ; ٤:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/٢۱

 

lolita0.persianblog.ir تو این وب لاگ جدید داستان هامو می نویسم/.

+   بی تا تابش ; ۱:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/۱۸

مشکلات یک سگ اضافه یا چرا زنم منو ترک کرد؟

  من عشق بازی می‌کنم، این حقیقت دارد.

چه عیبی در این کار وجود دارد؟

آیا میل دارند که زن زیبایی چون من

فقط در کنار بخاری بنشیند و به آتش خیره شود؟

تصنیفی کوتاه از یک آهنگ ایتالیایی

امروز رفت. زنمو می‌گم، موقع رفتن گفت: دقیقا نمی‌دونه، زنه، مرده یا یه حیوون!

وقتی این حرفو می‌زد دو تا پای کشیده‌اشو انداخته بود روی هم و به یه جای دیگه نگاه می‌کرد. من خنده‌ام گرفت. بدترین خصوصیت من اینه که درست در جایی که نباید بخندم به طرز اسفناکی خنده‌ام می‌گیره. برگشت با  خشم نگام کرد. واسه اینکه یه چیزی گفته باشم گفتم :خب زنی. راستش مطمئن نبودم زنه. خیلی وقت بود دیگه به هیچی مطمئن نبودم. اصلا واسه مطمئن نبودن تمرین کرده بودم. هر روز که از خواب بیدار می‌شدم واسه خودم تکرار می‌کردم من مطمئن نیستم و روزمو اینجوری شروع می‌کردم. شروع یک روز اینجوری به آدم هیچ آزاری نمی‌رسونه. مثل روشیه که من واسه نگاه کردن فیلمای ترسناک یا هیجان‌انگیز کشف کردم. اول فیلم بدترین و وحشتناکترین اتفاقایی که قراره واسه قهرمان داستان بیافته رو پیش‌بینی می‌کنم و بعد از آخر فیلمو با خیال راحت تماشا می‌کنم قهرمان واسه من همیشه به صورت له شده وجود داره طبیعیه اگه اتفاقات بهتری از بدترین نوع له شدگی واسه‌اش بیافته من خوشحال می‌شم در غیر این صورت من واسه همه چی آماده‌ام. درسته هیچی بدتر از یک قهرمان له شده نیست اما این روش منو از استرس نجات می‌ده. از اینکه به زنم گفتم زنه پشیمون شدم. دلم می‌خواست حرفمو پس بگیرم و تظاهر کنم با اون هم عقیده‌ام. اما دیر شده بود. زنم از جاش بلند شد چشمهاشو گشاد کرد. تند تند مژه‌هاشو به هم زد و گفت زنم؟ زنم؟ زنم؟ پس کو. پس چی؟ خواستم شرمندگی که همیشه در این مواقع بهم دست می‌داد رو پنهان کنم خودم‌رو تو سر ی خورده ٬مجرم و بیمار احساس می کردم  شروع کردم تو ذهنم جوابایی که دوست داشتم بدم‌رو یکی یکی به طرفش پرتاب کردن. این جوابا اصلا فحش نبود. حتی به نوعی قربون صدقه‌های هذیان گونه ا ی بود که باید یه جایی دیگه نثارش می‌شد. زیر لب یکخورده چرت و پرت به هم بافتم. می‌خواستم سر و ته قضیه‌رو هم بیارم. اما نشد. اون مرتب فریاد می‌کشید و از این سر اتاق به اون سر می‌رفت. مثل پلنگ زخمی تو یه قفس بود شاید این تشبیه یکخورده متداول باشه اما واقعا هیچ کلمات دیگه‌ای نمیتونه اینقدر گویای اون در اون لحظات باشه. گویای حالش قبل از رفتنش.

بعد به طرف اتاق خواب رفت. من گریه کردم. (نه زیاد از ته دل بلکه یکنوع گریه همیشه از قبل آماده)شروع کرد از تو کمدها لباساشو جمع کردن. همینطور فریاد می‌کشید . من واسه صد هزارمین بار فکر کردم که این انگیزه اثبات ماده بودن چقدر می‌تونه یک ماده مهربون و روشنفکررو و آتیشی کنه. یه گوشه وایستادم زیر چشمی بهش نگاه کردم و بعد ناخودآگاه مجذوب حرکت دستاش شدم که تند تند و متناوب لباسارو از تو کمد به چمدون سیاه رنگ بزرگی انتقال می‌داد. طلسم شده بودم. سرم مثل آونگ به چپ و راست می‌چرخید و بعد یکهو میخ موندم. و یک حرف چرت و بدتر از اون بیموقع گفتم حرفی که اصلا نمی‌دونستم از کجا در آوردمش گفتم: تو می‌دونی حداقل تو صد سال گذشته چقدر این حرکت یعنی جمع کردن لباس از کمد یا یه جای دیگه و انتقال اون به چمدون یا به یه چیزه دیگه توسط شما زنها تکرار شده؟ خیلی جدی سوال کردم. یک بلوز سبز رنگ که نمی‌دونم واسه چی مناسبتی براش خریده بودم تو دستش بود، افتاد رو زمین. به عادت وقتی که شوکه می‌شه لبشو به دندون گزید. (چقدر این عادتش برام اشنا و دلنشین بود) خندید. از این خنده اینقدر هیجان زده شدم که یه چرت بدتر پروندم یعنی گفتم: تکلیف بچه چی می‌شه؟ گفت: بچه؟ ما که بچه نداریم. بعد خم شد فکر کنم می‌خواست از روی زمین اون بلوز سبز رنگ و ورداره اما وسط راه فراموش کرد و دوباره بلند شد و پرسید؟ کدوم بچه؟ انگار ترسیده بود ما واقعا بچه‌ای داشته باشیم که اون فراموش کرده باشه. منم همونطور عین اون با همون لحن تکرار کردم کدوم بچه؟ بعد زدم زیر گریه. ایندفعه از ته دل گریه می‌کردم. مثل بچه‌ای که واسه دوری از مادرش اشک می‌ریزه. مثل همون بچه‌ای که هیچوقت نداشتیم. گریه می‌کردم و می‌گفتم دوستت دارم. با تکرار این کلمه می‌خواستم همه درهارو ببندم و جلوی رفتنش و بگیرم. بعد خسته شدم. همه چی تو کله‌ام توی مه فرو رفت. صحنه برام به یه فیلم سینمایی بدل شد. شروع کردم به ریز ریزکردن قهرمانای اون. مرد قهرمان و ترک می‌کنه و می‌ره زن مردی می‌شه که بتونه وقتی داره با دست به سینه‌هاش چنگ می‌زنه زیر لب قربون صدقه‌اش بره. مرد تو تنهایی خودش می‌میره. یه روز زن (وقتی که اونقدر پیر شده که دیگه به هیچ دردی نمی‌خوره) در حالی که همه اون بچه‌ها و شوهر بیوفاش تنهاش گذاشتند بله تنهاش گذاشتند (به خاطر لذت بیشتر این جمله‌رو دو بار تکرار می‌کنم) بر می‌گرده اما دیگه دیره. سعی کردم با مبتذلترین و پیش پا افتاده‌ترین صحنه‌ها تمومش کنم. به قول یه بنده خدایی عین داستانای فهیمه رحیمی که حتما چیزی شبیه داستانهای ر - اعتمادیه. دلم می‌خواد تماشاگرام یه لحظه از خوردن تخمه‌ها یا غیبتاشون دست بردارند تا لحظه‌ای تمرکز کنند. صحنه رفتن زن من و عاقبتش باید همینطوری باشه. بعد که تمام این صحنه‌هارو تجسم کردم و خیالم راحت شد برگشتم و با خونسردی به زنم خیره شدم (بلوز سبزه روی زمین نبود) و حقیرترین دیالوگ عالم‌رو تحویلش دادم: پشیمون می‌شی. یک روز. ترسیدم چیز دیگه‌ای اضافه کنم. راستشو و بخواین ترسیدم نره و من باز برای معلوم نیست چندمین بار مجبور بشم این فیلم‌نامه غم انگیز و احمقانه‌رو تو ذهنم و در واقعیت بازسازی کنم. خسته بودم.

اگه می خواین بدونین چطوری رفت و با چی رفت (مثلا تاکسی تلفنی گرفت یا همون چمدون سیاه و سنگین و تا سر کوچه کشید و اتو زد) یا انعکاس صدای بسته شدن در وسط هق‌هق‌های گریه‌اش چه اثری روی من داشت یا هزار تا کوفت و زهرمار دیگه می‌تونین آدرس یک از همین کتابا یا فیلمنامه‌های سریالهای تلویزیونی‌رو بگیرین و بخونین یا ببینین. من دیگه حوصله ندارم. تو فکر اینم که برم اون کتابی‌رو که پریروز دور از چشم زنم خریدم و عنوانش این بود: روش نگهداری و پرورش و تخم‌گذاری مرغهای عشق استرالیایی رو بیارم و بخونم. شاید فردا برم مولوی و یه جفت یا صد جفت مرغ عشق بخرم تا تنها نباشم.. اینجا دقیقا اینجا باید این داستان یا گزارش یا هر چی که هست تموم بشه. اما نمی‌دونم چه مرضی به جونم افتاده که نمی‌تونم جمله با یک سگ رو اضافه نکنم. یعنی می‌نویسم یه جفت با صد جفت مرغ عشق بخرم تا تنها نباشم. با یک سگ این جمله اضافه لعنتی مثل خوره روحم رو می‌خوره اما نمی‌تونم ازش دست بکشم. فکر داشتن مرغ عشق با یه سگ چندان برام جذاب نیست یعنی راستشو بخواین با گربه جذابتره اما من چطور می تونم یه گربه‌رو با صد تا مرغ عشق یه جا سالم نگه دارم؟ بنابراین می‌نویسم با یک سگ. و اصلا و به هیچ قیمتی هم حاضر نیستم پاکش کنم. شما می تونید فقط تا تنها نباشم بخونید و نهایتا بدترین فکری که راجع به من میکنید اینه که از نظر روانشناسانه من همون قهرمان ناتوان و له شده فیلمهای خودم هستم.....!

 

+   بی تا تابش ; ٥:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/۱٦

نامه پنجم...............

 

چقدر عجیب  واضحه.موهاشو رنگ کرده. میون جمعیت زیادی روی زمین نشسته. سفید شده . یه سفیدی زیبا و دلپذیر . اون یکی(پوران) یک کمی اونورتر  به دیوار تکیه داده   تور سیاهی کشیده روی صورتش.  گریه می کنه.  یه گریه حقیقیه . واسه ذکر مصیبتی که داره خونده می شه  اشک می ریزه. تو روبرومی.  کنارت می زنم. بغلش می کنم(همیشه همینطوره) می گم: بسه دیگه خودتو کشتی .منو نمی بینه. هیچوقت نمی بینه.من نیستم. من مردم. (همیشه همینطوره) رو زمین از بین جمعیت آروم می رم به طرف اون یکی. صدای سینه زدن میاد. اینجا پاکستانه.  ..به طرف مادرت می رم بهش می گم: نذار با یکی دیگه اینکارو بکنه. نگام می کنه . منو می بینه . منو دوست داره(همیشه اینطوری نیست) دستشو می گیرم. می بوسمش از ته دل زار می زنم.  اینجا پاکستانه . به طرز مسخره و احمقانه ای پاکستانه.سعی می کنم بیدار بشم. نمی تونم

یه کوچه خلوته با دو تا کامیون که توش پارک کردن.  کامیونا نقاشی شدن با رنگای شادو درخشان . به علی سیران می گم: تورو خدا راست می گی یعنی تو کامیونارو نقاشی  کردی؟. می خنده. وقتی می خنده یه طره از موهای لختش از رو پیشونیش کنار می ره . چشماشو می بنده . می گه آره دیوونه ......

ماتیک نارنجیمو بر می دارم. رو لبام می کشم. لبام می شه نارنجی . به رنگ پاییز . تو کلاس که  وارد می شم همه پچ پچ می کنن. تمام زنا . تمام زنایی که همه اشون ماتیک نارنجی زدن.

تو کا میونای نقاشی شده جهیزیه منه. نمی بینم. ولی می دونم. مرد پاکستانی دندونای زشتی داره. ناس می جوه وتف می کنه. من عاشقشم بهش التماس می کنم بیا باهمین   کامیونا بریم یه جایی زندگی لعنتیمونو بکنیم. جواب نمی ده  هی  تف می کنه.  عاشق دختر همسایه طبقه بالاشونه . من نمی خوام که باشه. من نمی خوام عاشق هیچکی باشه. گریه می کنم. به مادرش می گم نذار با هیچکی دیگه اینکارو بکنه. صدای گریه جمعیت تو گوشامه . اونا جیغ می زنن. می خوام منم جیغ بزنم.نمی تونم. می خوام بیدار بشم نمی تونم. بختک سیاه رو سینه ام فشار میاره. بختک سیاه خودشو رو تمام زندگیم انداخنه..........

سیران می گه : نگاش کن...جریان سیال ذهنو توش می بینی؟ من به تابلو مونش خیره می شم. به جیغ مونش.  کلاغای ماتیک نارنجی بالاشونو باز کردن.خدایا من  خسته ام. خیلی خسته ام.

عدد هفت.  قصه با این عدد شروع می شه. مطمئنم هفت سال نبوده . کمتر بوده. اما من وقتی تعریف می کنم می گم هفت سال. تو ناخود آگاهم هفت ساله. هفت سال با تو به دور از هیاهوی دنیا...

 

هیچوقت از خودت پرسیدی چرا؟ خیلی ها از من این چرا رو پرسیدن ...تو سطرای بالاهمشو گفتم. شرط  می بندم یه نفرم نفهمیده. بیشتریا می گن تراوشات ذهن یه زن دیوانه . نمی گن. فکر می کنن. به جاش می نویسن بی تا وای بی تا ؟آخ بی تا. خود تو می فهمی؟ می فهمی چرا من اون  دایی جانت شدم که در اثر استمرار در خواسته اش بالاخره ترتیب خانم معلم مدرسه رو داد؟

مغزم کارنمی کنه. با هزار نفر  از صبح  تا  شب   بایدحرف     بزنم. الکی بخندم.   ازشون تعریف کنم. به تعریفاشون گوش کنم. تو ترافیک سنگین ساعتها رانندگی کنم. خرید کنم. بپزم بشورم. آقا نمو رو ببرم تو سرمای مطلق بگردونم.وتنها نقطه نورانی ذهنم تو تمام لحظات  تو باشی. بدون دیدنت. بدون لمس کردنت بدون حتی یه صخبت کوتاه بی اضطراب که مبادا زیادی  به نظرت پرو بیام. من اینجوری خودمو تطهیر می کنم. من اینجوری خودمو می سازم . من اینجوری خودمو تنبیه می کنم. با استمرار در خواستن آدمی که منو نمی خواد. با استمرار در خواستن آدمی که بیشتر از هر آدم دیگه ای از من آسیب دیده و عاشقم بوده و عاشقش هستم. من اینطوری به صلیب کشیده می شم.

پ می گه : چند تا زندگی رو داغون کردی؟

می خوام بگم خیلی.. نمی گم. به جاش می گم یکی . مال خودمو.

این نامه پنجمه. چهار تا ی قبلی یه جور عشو ه های عاشقانه بود برای مردی که زمانی بهترین و شیرینترین خواننده نوشته هام بود. برای کودکی که حس یه تابلو به هق هقش می انداخت. برای واقعیترین و تنها مرد زندگیم.

اما این پنجمی (شاید آخری نمی دونم.)  تمام ...تمام منه. همه حرف دلم که بی هیچ تصنعی سعی کردم بگم. :

بیچاره دایی جان.........بیچاره خانم معلم........بیچاره من .....بیچاره همه داغون شده های ذهنی پ......

پی نوشت1

یه جور سالاده. از الهام پرسیدم. بعد از منیژه . اسم همه سبزیجاتی که بشه واسه یه هفته نگه اشون داشتو نمی دونستم. هردو با چشمای گرد شده نگام می کردن. گفتن: می خوای چیکار؟(می خواستم راست و حسینی بگم واسه شکار) اما گفتم: واسه دختره می خوام ریز کنم بسته بندی کنم هروقت خواست قاطی کنه بخوره. دو تایی بد جور نگام کردن. تو ریز کنی؟

پی نوشت2

شب خانم غلامی زنگ زد . گفت: آب خونه اشون قطع شده نمی تونه فردا بیاره می افته واسه پس فردا اشکال نداره؟

اینم آخرین اعتراف.  به جا ی صداقت  مطلقم یک کمی مهربون باش.

اگه این یه نوشته واقعی بود یا یه نامه عاشقانه یا هر چیزه دیگه ای همه اشو باید تغییر می دادم. خنده دار ترین قسمتش شروعشه و بی ارتباطی با وسط و پایانش. درست مثل خود زندگیم. اما اصلا تغییرش نمی دم . حتی غلط گیریش نمی کنم . همینجوری می فرستمش واست . مال تو.

+   بی تا تابش ; ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/۱٢

← صفحه بعد
design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir